پرواز در هوای عشق

خدایا!

این مرغ بال و پر بسته را

از قفس مظالم نفس و بند شیطان رجیم آزاد کن

و در هوای عشق و محبت به او اجازه پرواز ده

و مرحمتی کن تا بتواند به ثناخوانی تو مشغول باشد.

شهید حسین مالکی نژاد

 

وعده تو مرا از پاى درآورد . . .

بسم الله



پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد...

هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.

از او پرسید: آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند

در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:

اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم

اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد . . .


پ.ن:

-الهی خودت گفتی "ادعونی استجب لکم..."

وعده اجابتت بیچاره میکندمان!

میخواهیم تو را بخوانیم در این ۳روز ... فقط خودت را...

 -عید مبارک

- شاید این روزها بیشتر از همیشه باید دلت برای نجف پر بزند اما میلاد مولا هم تداعی گر مدینه است برای من...

اذان هایی که ذکر علی را نداشتند... دیگر دلمان تنگ شده بود برای ذکر مولا بر سر موذنه ها!

ذکری که عبادت بود برایمان!

در همین حین خبر رفتن به "مسجد شیعیان" قشنگ ترین خبر بود برایم...انقدر خوشحال بودم که برای رفتن به آنجا ثانیه شماری میکردم!

تا اینکه خبر رسید بدلیل مسائل امنیتی (روزهای خشمی که آنروزها از سوی شیعیان عربستان برای راهپیمایی مشخص میشدو...) وهابیها کم تر اجازه تردد در  اطراف آنجا را میدهند و اگر هم بریم بعدها شیعیان منطقه را اذیت می کنند.. اما به لطف خدا و زرنگی مدیر کاروان بالاخره ...درست دم اذان مغرب رسیدیم ... دلچسب ترین اذان عمرم را شنیدم آنجا...

انگار موذن با تمام وجودش میگفت "اشهد ان علی ولی الله"... صدایی که با تمام وجود درک کرده بود لذت ولایت را!

تسکین  درد غربت بود و تسلای غم شهادت مادرمان...شیعیان مدینه عجب غربت سنگینی را یدک میکشیدند... شبیه غربت مولایشان...

ورودی باغ پارچه نوشته هایی که شهادت بی بی را تسلیت میگفت و کتیبه هایی از ذکر امام حسین و ائمه خوش آمد گوی ورودمان بود!

بعد از نماز رفتم پیش یکی از خدام مسجد که فارسی هم بلد بود و باهاش حرف زدم و سراغ دخترای "شیخ عمری" رو گرفتم ازش...بعد گفتم میشه بیام تو آبدارخونه کمکتون کنم...از ذوقم رفتم توی آبدارخونه شروع کردم به شستن استکانا...

وای چقد خوش گذشت!چه کیفی داشت چای دادن به شیعه ها تو اون قحطی شیعه!

وقتی چایی میدادم ۲تا خانم ایرانی که میخواستن چای بردارن به همدیگه یه نگاهی کردن و یکیشون با هیجان گفت ببین این عربه چقد شبیه خومونه(!)... مثل ایرانیاس!... از اون جالب تر دیدن یک دوست عزیز جهادی بود... ن.ح هم اومده بود اونجا و ور دست ما کمک میکرد(!)

ذکر لعن بر عدو علی هم نقل مجلس آبدارخونه یمان بود.

شستن استکانها انقدر برام دلنشین بود که لذت گشت زدن تو نخلستانای باصفای اونجا و نفس کشیدن توی اون باغی که باسم مولا بود را فراموش کردم... و گذر زمان را اصلا نفهمیدم!

مسجد دیگه خالی شده بود...

به همان دلایلی که گفتم نمیشد با اتوبوس برگردیم و قرار بود چند نفر، چند نفر برگردیم... و من و  دو سه نفر دیگه هم آخرین نفرات بودیم!

آقای تاجیک منتظر مابود و من تازه رسیده بودم به اون چند دستفروش شیعه ای که برخلاف این چند روز که زرق و برق بازار وهابیا چندان مجذوبم نکرده بودند تازه میخواستم خریدمو شروع کنم از اینجا که یه چیزی تو جیب برادران(بخوانید خواهران) تنیمان برود...

و بعد هم آن پیر مرد خرما فروش که دلم میخواست همه خرماهایش را بخرم از بس باصفا بود...

 

-پیشاپیش سالگرد رحلت شهادت گونه ام المصائب حضرت زینب کبری س را نیز تسلیت میگم.

- چله ای که از روز شهادت بی بی دوعالم شروع شده بود باعث شد یه نکته ای رو بفهمم... میلاد مولایمان با چهلم حضرت زهرا س مصادف است و من مانده ام امشب شاد باشم به یمن میلاد مولایم یا غمگین باشم به حزن و غم چهلمین روز تنهایی آقایم... (آخه بنایمان بر "یفرحون بفرحهم و یحزنون بحزنهم" بود دیگر....)

و بازهم بیشتر به حرف رفیقمان میرسم که با این طایفه نمی شه شاد زندگی کرد تولدشون شروع مظلومیت هاشونه...

یاعلی علیه السلام

 

2 باب الحوائج...

 

بسم الله

 

باز هم تقویم را ورق میزنیم و روزها را ...

شش ماه دیگر باقیست تا روز عاشقی ... همان روزی که مولایمان طفل شش ماهه را بروی دستانش گرفت و...

 ناولونی علیا حتی اودعوه

علی مرا بیاورید

و چه نیکو سیرابش کردند...

همچون امروزی علی بروی دستان پدر میخندید... به روزی که قرار بود آخرین سرباز پدر  آسمانیش باشد...

طفل شش ماهه تبسم نكند پس چه كند   

    آنكه بر مرگ زند خنده، على اصغر توست

و او چه نیک به سخره گرفت باران را... عطش را... مرگ را... 

گویی باخنده اش بر لب جاری کرد احلا من العسل...

.

.

.

اما عظمت امشب به این مولود خلاصه نمیشود

آقای غریبان

عزیزمان

مهمان وطنمان

امشب خوشحال است

به یمن میلاد جوادش

و مانیز... یفرحون بفرحهم ...

یا جواد الائمه ادرکنی (علیه السلام)

.

.

.

کم شبی نیست امشب... حیف که  از درک و معرفت آن عاجزیم

.

.

.

فقط میدانم باید به ۲ آقازاده متوسل شوم امشب ... ۲باب الحوائج...

و چه نیک عیدی میدهند ۲ ارباب ... ۲ پدر آسمانی به مبارک باد میلاد پسرانشان

اگر امشب هم ... دستمان خالی بماند ... عجیب ضرر کرده ایم ... چه بی عرضگی به خرج داده ایم! 

 


پ.ن:

به قول یکی از رفقا با این طایفه نمی شه شاد زندگی کرد تولدشون شروع مظلومیت هاشونه... و به قولی... تا نیاید منتقم شادی معنا نخواهد داشت برای این دل ما!

اللهم عجل لولیک الفرج...

 

 

الهی و ربی...به جز تو کس ندارم!

بسم الله

الهی!

ضعیفان ر ا پناهی،قاصدان را بر سر راهی،مومنان راگواهی، چه بود که افزایی و نکاهی؟

کریما!

گرفتار آن دردم که تو درمان آنی،

بنده آن ثنایم که تو سزای آنی،

من در تو چه دانم؟تو دانی!

تو آنی که خود گفتی و چنان که خود گفتی آنی.

الهی !

به خود نگرم گویم از من زارتر کیست؟

گهی به تو نگرم،گویم از من بزرگوارتر کیست؟

گاهی که به طینت خود افتد نظرم/ گویم که من از هر چه به عالم بترم

چون از صفت خویشتن اندر گذرم/از عش همی به خویشتن در نگرم

الهی

از کرم تو همین چشم داریم و از لطف تو همین گوش داریم.

بیامرز مارا که بس آلوده ایم به کرد خویش!

بس درمانده ایم به وقت خویش !

بس مغروریم به پندار خویش!

بس محبوسیم در سزای خویش!دست گیر مارابه فضل خویش،

باز خوان ما را به کرم خویش، بار ده مارابه احسان خویش.


مناجات های خواجه عبدالله انصاری

پ.ن:

-امشب خواندن مناجات های خواجه چقدر دلنشینه!

-یادش بخیر چه کیفی داشت تو راه کرمان (جهادی عید)  تو اتوبوس با فاطمه.ح الهی نامه میخوندیم... عجیب لذت بخش بود... بعضی جاهاشم  نمیفهمیدیم (دو زاریه نمی افتاد) و متوسل میشدم به حاج آقا که ترجمه کنن برامون!!!

-چند روزه که عجیب یاد روزای مکه و هم جواری کعبه هواییم کرده، دلم یه ذره شده واسه اون حال و هوا...

-یک شب که رفته بودیم مسجدالحرام موقع برگشت نتونستیم دل بکنیم با یکی از همسفرا تصمیم گرفتیم شب رو بمونیم اونجا و برنگردیم هتل! جفتمون خوابمون میومد اما دلمون نمیومد بریم...دل تنگ میشدیم ...دوست داشتیم تا صبح چشم بدوزیم به کعبه تا یه دل سیر نگاهش کنیم...!

رفتیم طواف کردیم و عشق... بعدش بطریامونو پر کردیم از آب زمزم و گوشه ای نشستیم...تو یه روایت از رسول الله صلوات علیه و آله خونده بودیم که"زمزم برای هرچیزی که منظور شود سود دهد" و امام صادق علیه السلام هم در تفسیر این صحبت بیاناتی داشتند که عطشمون رو برای آشامیدن این آب بیشتر میکرد!

وای چه کیفی داشت.. مثل امشب که دونه دونه آرزوهارو میگیم ... اونشب هم ۲تایی هی آرزوهامونو میگفتیمو یه جرعه میدادیم بالا... خوردیم و گفتیم و خوردیم تا اینکه به آخر آب رسید و یه جرعه بیشتر باقی نمونده بود... و ما همچنان آرزوهای نگفته داشتیم... گفتم این آخرین جرعه رو به نیت تموم حوائجی که هنوز نگفتیم و یا یادمون نیست بخوریم... ۲تایی خندیدیم با همین نیت جرعه آخر رو هم...

-آه!

-از دیروز داشتم واسه آرزوهای امشبم فکر میکردم... یاد این مداحی افتادم...

من که قراره بمیرم... کاش تو کربلا بمیرم

گفتم چه آرزوی خوشکلیه، چه سعادتیه واقعا...!

اما وقتی بیشتر فکر کردم دیدم نه!

بنظرم هرجا که قراره بمیرم مهم نیس...هر چی که هست ای کاش موقع مرگ ارباب راضی باشه ازم!

برای من همین بس که عاقبت بخیر بمیرم... هرجا که میخواد باشه، باشه!

-کاش شهادت..؟!(آرزو برجوانان عیب نیست که...)

-امشب همون همسفرم میگفت یکی از اون آرزوهای کله گندش که اون شب گفتش برآورده شده...خیلی خوشحال شدم!

 

التماس دعا

ما ایستاده ایم... بر عهدی که با شما بسته ایم!

بسم الله

امام و شهدا...

"درود بر امام امت، نايب بر حق امام زمان (عج) حضرت امام خميني كه هرچه داريم از وجود با بركت ايشان است كه اسلام و امت اسلامي را بعد از هزاروچهارصدسال دوباره زنده نمود. قدر امام را بدانيد و خالصانه پيروش باشيد، انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي امانت الهي هستند وظيفه همه ما پاسداري از انقلاب و دستاوردهاي آن است. صلاح دنيا و آخرت ما در پيروي از ولايت فقيه مي باشد.فعالانه در مسائل انقلاب و اجتماع شركت نماييد. حضور گسترده و آگاهانه مردم ضامن انقلاب و اصول آن است. در نماز جمعه شركت كنيد و شعائراسلام را زنده تر كنيد".


وصيت نامه شهيد مجيد پازوكي


پ.ن:

۱-هیچ وقت شهدا رو نشناختم چه رسد به امام شهدا...!

۲-بعضی حرفها وشعرها تکراریش هم قشنگه...

 بعد از ۲۲ سال:گرگها خوب بدانند که در این ایل غریب / گر پدر مرد٬تفنگ پدری هست هنوز/گرچه نیکان همگی بار سفر بر بستند/شیر مردی ٬چو علی خامنه ای حفظه الله هست هنوز/گر امام رحمت الله علیهشهدا نیست کنون در بر ما/ خلف صالح و مظلوم٬علی خامنه ای حفظه الله هست هنوز...

۳- و بازهم:

ای معتمدین قوم ! یاران امام!  /ای نیکو صفتان پشت بر پست و مقام /آن پیر اگر بازیتان را می دید /می گفت که شطرنج حرام است حرام ...

 

شادی روح امام ِشهدا رحمه الله علیهصلوات

الله اکبر

گفتم: «کجا برادر؟»

گفت: «با برادر فلانی کار دارم.»

گفتم: «لطفا سلاحتون را تحویل بدید.»

گفت: «الله اکبر!»

گفتم: «یعنی چی؟»

گفت: «ما مسلح به الله اکبریم.»

بعد هم زیر زیرکی خندید.


آسمان مال آن هاست / کتاب یادها

مهدی قزلی