بسم الله



پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد...

هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.

از او پرسید: آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند

در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:

اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم

اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد . . .


پ.ن:

-الهی خودت گفتی "ادعونی استجب لکم..."

وعده اجابتت بیچاره میکندمان!

میخواهیم تو را بخوانیم در این ۳روز ... فقط خودت را...

 -عید مبارک

- شاید این روزها بیشتر از همیشه باید دلت برای نجف پر بزند اما میلاد مولا هم تداعی گر مدینه است برای من...

اذان هایی که ذکر علی را نداشتند... دیگر دلمان تنگ شده بود برای ذکر مولا بر سر موذنه ها!

ذکری که عبادت بود برایمان!

در همین حین خبر رفتن به "مسجد شیعیان" قشنگ ترین خبر بود برایم...انقدر خوشحال بودم که برای رفتن به آنجا ثانیه شماری میکردم!

تا اینکه خبر رسید بدلیل مسائل امنیتی (روزهای خشمی که آنروزها از سوی شیعیان عربستان برای راهپیمایی مشخص میشدو...) وهابیها کم تر اجازه تردد در  اطراف آنجا را میدهند و اگر هم بریم بعدها شیعیان منطقه را اذیت می کنند.. اما به لطف خدا و زرنگی مدیر کاروان بالاخره ...درست دم اذان مغرب رسیدیم ... دلچسب ترین اذان عمرم را شنیدم آنجا...

انگار موذن با تمام وجودش میگفت "اشهد ان علی ولی الله"... صدایی که با تمام وجود درک کرده بود لذت ولایت را!

تسکین  درد غربت بود و تسلای غم شهادت مادرمان...شیعیان مدینه عجب غربت سنگینی را یدک میکشیدند... شبیه غربت مولایشان...

ورودی باغ پارچه نوشته هایی که شهادت بی بی را تسلیت میگفت و کتیبه هایی از ذکر امام حسین و ائمه خوش آمد گوی ورودمان بود!

بعد از نماز رفتم پیش یکی از خدام مسجد که فارسی هم بلد بود و باهاش حرف زدم و سراغ دخترای "شیخ عمری" رو گرفتم ازش...بعد گفتم میشه بیام تو آبدارخونه کمکتون کنم...از ذوقم رفتم توی آبدارخونه شروع کردم به شستن استکانا...

وای چقد خوش گذشت!چه کیفی داشت چای دادن به شیعه ها تو اون قحطی شیعه!

وقتی چایی میدادم ۲تا خانم ایرانی که میخواستن چای بردارن به همدیگه یه نگاهی کردن و یکیشون با هیجان گفت ببین این عربه چقد شبیه خومونه(!)... مثل ایرانیاس!... از اون جالب تر دیدن یک دوست عزیز جهادی بود... ن.ح هم اومده بود اونجا و ور دست ما کمک میکرد(!)

ذکر لعن بر عدو علی هم نقل مجلس آبدارخونه یمان بود.

شستن استکانها انقدر برام دلنشین بود که لذت گشت زدن تو نخلستانای باصفای اونجا و نفس کشیدن توی اون باغی که باسم مولا بود را فراموش کردم... و گذر زمان را اصلا نفهمیدم!

مسجد دیگه خالی شده بود...

به همان دلایلی که گفتم نمیشد با اتوبوس برگردیم و قرار بود چند نفر، چند نفر برگردیم... و من و  دو سه نفر دیگه هم آخرین نفرات بودیم!

آقای تاجیک منتظر مابود و من تازه رسیده بودم به اون چند دستفروش شیعه ای که برخلاف این چند روز که زرق و برق بازار وهابیا چندان مجذوبم نکرده بودند تازه میخواستم خریدمو شروع کنم از اینجا که یه چیزی تو جیب برادران(بخوانید خواهران) تنیمان برود...

و بعد هم آن پیر مرد خرما فروش که دلم میخواست همه خرماهایش را بخرم از بس باصفا بود...

 

-پیشاپیش سالگرد رحلت شهادت گونه ام المصائب حضرت زینب کبری س را نیز تسلیت میگم.

- چله ای که از روز شهادت بی بی دوعالم شروع شده بود باعث شد یه نکته ای رو بفهمم... میلاد مولایمان با چهلم حضرت زهرا س مصادف است و من مانده ام امشب شاد باشم به یمن میلاد مولایم یا غمگین باشم به حزن و غم چهلمین روز تنهایی آقایم... (آخه بنایمان بر "یفرحون بفرحهم و یحزنون بحزنهم" بود دیگر....)

و بازهم بیشتر به حرف رفیقمان میرسم که با این طایفه نمی شه شاد زندگی کرد تولدشون شروع مظلومیت هاشونه...

یاعلی علیه السلام