باسم آه
بچه محلمان بود. خیلی قشنگ مداحی میکرد.
با یه عده طلبه اومدند قم ، همه شهید شدند الا محسن.
این اواخر حال دیگه ای داشت. روزها خندان بود ، شبها تا صبح گریه میکرد.
می گفت:
«همه کارهام رو کردم دیگه نگرانی ندارم مگر یه چیز، اون هم اینکه ارباب راضی بشه.»
خواب امام حسین علیه السلام رو دیده بود.
آقا بهش گفته بود:
«کارهات رو بکن، این بار دیگه بار آخره.»
یه سربند داده بود به یکی از رفقاش ، گفته بود شهید که شدم ببندیدش به سینه ام.
آخه از آقا خواستم بی سر شهید بشم.
با چند تا از فرماندهان رفته بود توی دیدگاه. گلوله ۱۲۰ خورده بود وسطشون.
جنازه اش که اومد سر نداشت. سربند رو بستیم روی سینه اش.
روی سربند نوشته بود:
«انا زائر الحسین»
روحانی شهید محسن درودی
کلی نوشتم اما نفهمیدم چی شد که همش پرید!
قسمت نبوده حتما... پس دیگه نمینویسمشون...
شاید بعضی حرفا باید نگفته بمونه تا وقتش برسه!
.
.
به گمونم رفقای زائرمون امشب جوار حرم امیرالمومنین ع ل ی هستن.
یه هفته بیشتر نمونده به شروع ماه عاشقی ...خوش به سعادتشون ... م ح رم رو تو ک ر ب ل ا شروع میکنن... عجب عشق بازی ای بشه!
آه!
ای کاش یه روزی رو سینه منم بنویسن...«انا زائر الحسین»
.
.
.
مگه کربلا فقط واسه خوباس؟!
مگـــــــــه بدا دل ندارن؟!
دل من تنگ اذون کربلاس
مگـــــــــه بدا دل ندارن؟!
.
.
مگـــــــــه بدا دل ندارن؟!
مگـــــــــه بدا دل ندارن؟!
مگـــــــــه بدا دل ندارن؟!
مگـــــــــه بدا دل ندارن؟!
مگـــــــــه بدا دل ندارن؟!
.
.
آه!
کربلا بده...