من و جدا شدن از کوی تو خدا نکند

بسم رب الحسین ع

چای هیئت

 
 
 
سماوری که به بـزم حسین(ع) می جوشد
بخار رحـــــــــــمت آن عیب خلق می پوشد
حدیث کوثـــــــــر تسنیم و سرسبیل مگوی
بگو حکایت مستی که چـــــــای مینوشد...
 
 
 
 


پ.ن:

هیئت...

لباس مشکی...

اشک...روضه...عزاداری...

نوکری ارباب...

نوکری نوکرای ارباب...

جفت کردن کفش عزادارا...

چای دادن به گریه کنا...

جارو زدن هیئت...

غذا دادن...

استکان شستن...

.

.

.

هر کاری که برای ارباب باشه...

حتی چند ثانیه نفس کشیدن توی هیئت!

خیلی ها رو این چند روز دیدم که حاضرند همه چیزشون رو بدن اما کسی بهشون نگه حق نداری این کارا رو انجام بدی!

 

خدایا مارو لحظه ای از اهل بیت جدا نکن

باز این دل هوس درد کشیدن دارد

بسم الله

از بین جمعیت پیداش کردم... تا چشمم بهش افتاد دنبالش دویدم و صداش کردم... وقتی رسیدم اسمشو صدا زدم و به سمت خودم بر گردوندمش...

اما...

من هی اسمشو صدا میزدم و میگفتم فلانی منم...اما اون میگفت من فلانی نیستم!

خیلی عوض شده بود اما من مطمئن بودم که خودشه.

منو نمی شناخت... شاید هم نمی خواست که بشناسه!

خودمو انداختم توی بقلش و تا تونستم بوییدمش ... دلم میخواست با تمام وجودم حسش کنم ... محکم گرفته بودمشو زار زار گریه میکردم.

زائر الحسین ع بود... و خودشون گفته اند "من زار زائرنا کمن زارنا" و من هم میخواستم که زائر بشم!

محکم گرفته بودمو میبوسیدمش.

.

.

ولی نفهمیدم چرا...؟!

.

.

حالا فکر میکنم شاید بعد از زیارت آدم دیگه ای شده باشه ... حتما دیگه اون آدم قبلی نیس... شاید هم انقد بالا پریده که دیگه من رو سیاهو نشناسه ...


پ.ن:

خوابی بود که دیشب دیدم و فکرمو درگیر خودش کرده.

یادم باشه از همه دور و بریام تعهد بگیرم اگه...  شفیعم باشن...نکنه اون دنیا که دستشون به جایی میرسه منو نشناسن!