باز این دل هوس درد کشیدن دارد
بسم الله
از بین جمعیت پیداش کردم... تا چشمم بهش افتاد دنبالش دویدم و صداش کردم... وقتی رسیدم اسمشو صدا زدم و به سمت خودم بر گردوندمش...
اما...
من هی اسمشو صدا میزدم و میگفتم فلانی منم...اما اون میگفت من فلانی نیستم!
خیلی عوض شده بود اما من مطمئن بودم که خودشه.
منو نمی شناخت... شاید هم نمی خواست که بشناسه!
خودمو انداختم توی بقلش و تا تونستم بوییدمش ... دلم میخواست با تمام وجودم حسش کنم ... محکم گرفته بودمشو زار زار گریه میکردم.
زائر الحسین ع بود... و خودشون گفته اند "من زار زائرنا کمن زارنا" و من هم میخواستم که زائر بشم!
محکم گرفته بودمو میبوسیدمش.
.
.
ولی نفهمیدم چرا...؟!
.
.
حالا فکر میکنم شاید بعد از زیارت آدم دیگه ای شده باشه ... حتما دیگه اون آدم قبلی نیس... شاید هم انقد بالا پریده که دیگه من رو سیاهو نشناسه ...
پ.ن:
خوابی بود که دیشب دیدم و فکرمو درگیر خودش کرده.
یادم باشه از همه دور و بریام تعهد بگیرم اگه... شفیعم باشن...نکنه اون دنیا که دستشون به جایی میرسه منو نشناسن!
یارب محمدعجل فرج ال محمد