شروع قصه با یک یا اباالفضل

شروع قصه با یک یا اباالفضل
تمام عشق ما یک یا اباالفضل
به دستانت قسم سیراب کرده است
دل لب تشنه را یک یا اباالفضل
من و یک درد، یک اندوه رایج
و بیم روز اعلام نتایج
بدون دست های مهربانت
چه خواهم کرد یا باب الحوایج؟
مرا دستی به پیکر باشد و تو ...
دلی سبز و تناور باشد و تو ...
نوشتم «تشنگی» شرط ادب نیست
گلوی دفترم تر باشد و تو ...
عطش پر کرده چشمان ترم را
دل از کودکی ها پرپرم را
دوبیتی در دوبیتی تشنه مانده است
به دست تو سپردم دفترم را
من و یک سینه آه و دست هایت
دلی بی سرپناه و دست هایت
تمام هستی ام مشتی دوبیتی است
به یاد خیمه گاه و دست هایت
من و حس لطیف دست هایت
دو گلبرگ ظریف دست هایت
جسارت کره ام گاهی سرودم
دوبیتی با ردیف دست هایت
به شوق آسمان، یا کاشف الکرب!
پرم از ناگهان یا کاشف الکرب!
به دستانت قسم امشب دلم را
به سوی خود بخوان یا کاشف الکرب!
دوباره مشک، دریا _ یک دوبیتی_
سرودی عشق را با یک دوبیتی
تنت روی زمین _یک چارپاره_
دو دست روی شن ها _یک دوبیتی_
تو را این تشنگی از پا نینداخت
تو را آزرده کرد اما نینداخت
کسی مثل دو دستت در دوبیتی
ردیف عاشقی را جا نینداخت
در اوج تشنگی مست تو هستیم
تمام عمز پابست تو هستیم
نمی ترسیم از لب تشنه مردن
من و دل شیعه ی دست تو هستیم
تمام عشق ما یک یا اباالفضل
به دستانت قسم سیراب کرده است
دل لب تشنه را یک یا اباالفضل
من و یک درد، یک اندوه رایج
و بیم روز اعلام نتایج
بدون دست های مهربانت
چه خواهم کرد یا باب الحوایج؟
مرا دستی به پیکر باشد و تو ...
دلی سبز و تناور باشد و تو ...
نوشتم «تشنگی» شرط ادب نیست
گلوی دفترم تر باشد و تو ...
عطش پر کرده چشمان ترم را
دل از کودکی ها پرپرم را
دوبیتی در دوبیتی تشنه مانده است
به دست تو سپردم دفترم را
من و یک سینه آه و دست هایت
دلی بی سرپناه و دست هایت
تمام هستی ام مشتی دوبیتی است
به یاد خیمه گاه و دست هایت
من و حس لطیف دست هایت
دو گلبرگ ظریف دست هایت
جسارت کره ام گاهی سرودم
دوبیتی با ردیف دست هایت
به شوق آسمان، یا کاشف الکرب!
پرم از ناگهان یا کاشف الکرب!
به دستانت قسم امشب دلم را
به سوی خود بخوان یا کاشف الکرب!
دوباره مشک، دریا _ یک دوبیتی_
سرودی عشق را با یک دوبیتی
تنت روی زمین _یک چارپاره_
دو دست روی شن ها _یک دوبیتی_
تو را این تشنگی از پا نینداخت
تو را آزرده کرد اما نینداخت
کسی مثل دو دستت در دوبیتی
ردیف عاشقی را جا نینداخت
در اوج تشنگی مست تو هستیم
تمام عمز پابست تو هستیم
نمی ترسیم از لب تشنه مردن
من و دل شیعه ی دست تو هستیم
سید حبیب نظاری
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۹/۲۳ ساعت توسط سادات
|
یارب محمدعجل فرج ال محمد