بسم الله

 

باز هم تقویم را ورق میزنیم و روزها را ...

شش ماه دیگر باقیست تا روز عاشقی ... همان روزی که مولایمان طفل شش ماهه را بروی دستانش گرفت و...

 ناولونی علیا حتی اودعوه

علی مرا بیاورید

و چه نیکو سیرابش کردند...

همچون امروزی علی بروی دستان پدر میخندید... به روزی که قرار بود آخرین سرباز پدر  آسمانیش باشد...

طفل شش ماهه تبسم نكند پس چه كند   

    آنكه بر مرگ زند خنده، على اصغر توست

و او چه نیک به سخره گرفت باران را... عطش را... مرگ را... 

گویی باخنده اش بر لب جاری کرد احلا من العسل...

.

.

.

اما عظمت امشب به این مولود خلاصه نمیشود

آقای غریبان

عزیزمان

مهمان وطنمان

امشب خوشحال است

به یمن میلاد جوادش

و مانیز... یفرحون بفرحهم ...

یا جواد الائمه ادرکنی (علیه السلام)

.

.

.

کم شبی نیست امشب... حیف که  از درک و معرفت آن عاجزیم

.

.

.

فقط میدانم باید به ۲ آقازاده متوسل شوم امشب ... ۲باب الحوائج...

و چه نیک عیدی میدهند ۲ ارباب ... ۲ پدر آسمانی به مبارک باد میلاد پسرانشان

اگر امشب هم ... دستمان خالی بماند ... عجیب ضرر کرده ایم ... چه بی عرضگی به خرج داده ایم! 

 


پ.ن:

به قول یکی از رفقا با این طایفه نمی شه شاد زندگی کرد تولدشون شروع مظلومیت هاشونه... و به قولی... تا نیاید منتقم شادی معنا نخواهد داشت برای این دل ما!

اللهم عجل لولیک الفرج...