بسم الله

الهی!

ضعیفان ر ا پناهی،قاصدان را بر سر راهی،مومنان راگواهی، چه بود که افزایی و نکاهی؟

کریما!

گرفتار آن دردم که تو درمان آنی،

بنده آن ثنایم که تو سزای آنی،

من در تو چه دانم؟تو دانی!

تو آنی که خود گفتی و چنان که خود گفتی آنی.

الهی !

به خود نگرم گویم از من زارتر کیست؟

گهی به تو نگرم،گویم از من بزرگوارتر کیست؟

گاهی که به طینت خود افتد نظرم/ گویم که من از هر چه به عالم بترم

چون از صفت خویشتن اندر گذرم/از عش همی به خویشتن در نگرم

الهی

از کرم تو همین چشم داریم و از لطف تو همین گوش داریم.

بیامرز مارا که بس آلوده ایم به کرد خویش!

بس درمانده ایم به وقت خویش !

بس مغروریم به پندار خویش!

بس محبوسیم در سزای خویش!دست گیر مارابه فضل خویش،

باز خوان ما را به کرم خویش، بار ده مارابه احسان خویش.


مناجات های خواجه عبدالله انصاری

پ.ن:

-امشب خواندن مناجات های خواجه چقدر دلنشینه!

-یادش بخیر چه کیفی داشت تو راه کرمان (جهادی عید)  تو اتوبوس با فاطمه.ح الهی نامه میخوندیم... عجیب لذت بخش بود... بعضی جاهاشم  نمیفهمیدیم (دو زاریه نمی افتاد) و متوسل میشدم به حاج آقا که ترجمه کنن برامون!!!

-چند روزه که عجیب یاد روزای مکه و هم جواری کعبه هواییم کرده، دلم یه ذره شده واسه اون حال و هوا...

-یک شب که رفته بودیم مسجدالحرام موقع برگشت نتونستیم دل بکنیم با یکی از همسفرا تصمیم گرفتیم شب رو بمونیم اونجا و برنگردیم هتل! جفتمون خوابمون میومد اما دلمون نمیومد بریم...دل تنگ میشدیم ...دوست داشتیم تا صبح چشم بدوزیم به کعبه تا یه دل سیر نگاهش کنیم...!

رفتیم طواف کردیم و عشق... بعدش بطریامونو پر کردیم از آب زمزم و گوشه ای نشستیم...تو یه روایت از رسول الله صلوات علیه و آله خونده بودیم که"زمزم برای هرچیزی که منظور شود سود دهد" و امام صادق علیه السلام هم در تفسیر این صحبت بیاناتی داشتند که عطشمون رو برای آشامیدن این آب بیشتر میکرد!

وای چه کیفی داشت.. مثل امشب که دونه دونه آرزوهارو میگیم ... اونشب هم ۲تایی هی آرزوهامونو میگفتیمو یه جرعه میدادیم بالا... خوردیم و گفتیم و خوردیم تا اینکه به آخر آب رسید و یه جرعه بیشتر باقی نمونده بود... و ما همچنان آرزوهای نگفته داشتیم... گفتم این آخرین جرعه رو به نیت تموم حوائجی که هنوز نگفتیم و یا یادمون نیست بخوریم... ۲تایی خندیدیم با همین نیت جرعه آخر رو هم...

-آه!

-از دیروز داشتم واسه آرزوهای امشبم فکر میکردم... یاد این مداحی افتادم...

من که قراره بمیرم... کاش تو کربلا بمیرم

گفتم چه آرزوی خوشکلیه، چه سعادتیه واقعا...!

اما وقتی بیشتر فکر کردم دیدم نه!

بنظرم هرجا که قراره بمیرم مهم نیس...هر چی که هست ای کاش موقع مرگ ارباب راضی باشه ازم!

برای من همین بس که عاقبت بخیر بمیرم... هرجا که میخواد باشه، باشه!

-کاش شهادت..؟!(آرزو برجوانان عیب نیست که...)

-امشب همون همسفرم میگفت یکی از اون آرزوهای کله گندش که اون شب گفتش برآورده شده...خیلی خوشحال شدم!

 

التماس دعا