من حاجتم شكفتن لبخند توست ...

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ای ملائکه !

امشب بنویسید...

 آرزویش: «آنچه که آرزوی امام زمانش است.»

 

 


پ.ن:

کو یک نفر که یاد دل خستگان کند؟/ یا لا اقل حکایت مـــــــا را بیان کند / من زیر بار معصیتم ضعف کرده ام/ دستی کجاســــــت تا مدد ناتوان کند/ تب کردم از مرور گناهان کوچکم / کو آتشی که خجلت ما را نهان کند؟/ ما بی سلیقه ایم،تو حاجات ما بخواه / ورنه گدا مطالبه ی آب و نـــــان کند/ آتش میاورید که اشکم مرا بسوخـــــت/ کارشرارتو آب روان کنـــــد / ما را مران زخویش چرا که زمانه راند / حاشاکه دوست کارزمین و زمان کنـــد/ چیزی نصیب تو نشود از عذاب من/ ایزدکجا محاربه با استخوان کند/ شبها مرا برای خودت انتخاب کن / فرصت مده که دیگری ام امتحان کند/ درهم بخر که سخت گرفتار و در همیم/ خوب است گرچه چشم تو ما را نشان کند/ محرم نمی شود به مناجات نیمه شب/ هرکس که رو به محفل نامحرمان کند/ صبح قیامت از تو، به تو می برم پناه/ آغوش تو مگر که مرا میهمان کند/ با آفتاب روز جزا پاک می شود/ هر کس که قهر از کرم آسمان کند

 

- به قول رفقا... يابن الحسن! ..من حاجتم شكفتن لبخند توست ...

 -دلم لک زده برای زیارت جامعه ای که اون شب روبروی بقیع (تو بین الحرمین) خوندیم!

 

تسلیت نوشت:

- آجرک الله یا بقیه الله فی مصیبت جدک علی بن محمد الهادی علیه السلام


 

 

دلم تنگ شهیدان است امشب

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

در سينه ام دوبـــــاره غمي جان گرفته است

امشب دلم به يـــــــــاد شهيدان گرفته است

تـــــــــــــا لحظه هاي پيش دلم گور سرد بود

اينك به يمن ياد شما جــــــــــان گرفته است

در آســـــــــــمان سينه ي من ابر بغض خفت

صحراي دل بهانه ي بــــــــــــاران گرفته است

از هر چه بوي عشق تــــــــــهي بود خانه ام

اينك صفاي لاله و ريــــــــــــــحان گرفته است

ديشب دو چشم پــــنجره در خواب مي خزيد

امشب سكوت پنجره پــــــــــايان گرفته است

امشب فضاي خانه ي دل سبز و ديدني ست

در فصل سرد ، رنگ بــــــــــهاران گرفته است


      
سلمان هراتی


پ.ن: +

وقتی دلت بهشت بخواهد!

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

تازه از سفر رسیده بود.به استقبال آمده بودند.همه را دید و احوالپرسی کرد،اما چشمانش در پی کسی می گشت.

سراغ فاطمه سلام الله علیها را گرفت.

هر بار که از سفر باز می گشت زیر گلوی فاطمه اش را می بوسید و می فرمود:

"بوی خوش بهشت را از فاطمه استشمام می کنم."

.

.

.

قال رسول الله صلوات الله علیه:

«ما بین بیتی (قبری) و منبری روضه من ریاض الجنه»  

میان خانه (قبر) من و منبر من، باغی است از باغهای بهشت.

 سفینة البحار2/567

.

.

طبق نظر برخی علمای شیعه حد روضه عبارت است از.... فضای داخلی بیت رسول خدا صلی الله علیه و آله و همچنین داخل بیت فاطمه زهرا علیهاالسلام و در غرب عبارت است از محاذی این بیوت تا موازات منبر شریف....

.

.

روضه النبی

 

مرحوم صدوق از ابی نصر بزنطی نقل می کند که از امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا(ع) از محل قبر فاطمه(ع) سؤال نمودم فرمود:

«دُفِنَت فی بیتها فلمّا زادت بنو امیه فی المسجد صارت فی المسجد»

عیون أخبار الرضا، ج1، ص311

 

در خانه ی حضرت زهرا سلام الله علیها

پ.ن:

-وقتی مست شمیم بهشت شده باشی... وقتی دلت برای بهشت تنگ شود... وقتی دلت برای فاطمهسلام الله علیها  تنگ شود... وقتی دلت مادرسلام الله علیها بخواهد... وقتی دلت مدینه بخواهد...وقتی ...... امان از این دل!

-مادر روزت مبارک... حیف که هنوز نتونستم ذره ای قدردانی کنم ازت... ببخش که بدترین بچه بودم و تو بهترین...

-ایشالا یه فرصت دیگه ای از مامان خودم که تو دنیا تکه، بنویسم!

جوونیم به فدات

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جوونیم به فدات حسین ابی عبدالله ... جوونیم به فدات ... جوونیم....

سه شنبه بعد از روضه ی امام جواد(ع) تو مسیر برگشت همش به این مصرع از شعری که بچه ها همخونی کردن فکر می کردم.... جوونیم به فدات حسین ابی عبدالله....

خیلی قشنگه، اینکه یه نفر بتونه جوونیشو فدای ارباب کنه!

وقتی رسیدم خونه هنوز تو این فکرا بودم که یه پیام دریافت کردم درمورد سالگرد شهادت ، شهید محمد عاشوری...

شهید عاشوری... اولین بار اسمشو تو راهیان سال ۸۶ شنیدم .

یادمه همون سال بعد از برگشت از جنوب به قدری جذب بچه های "بسیجی" شده بودم که تصمیم گرفتم به طور جدی تو بسیج همکاری کنم، تا شاید یه کم شبیهشون بشم!

خواهر شهید هم یکی از اون افرادی بود که که از اوایل سفر به شدت شیفته اش شدم، نه من ...بلکه فاطمه و زهرا ، ۲تا رفیق همکلاسیم که مثل من صفر کیلومتر بودن هم همین نظر رو داشتن.

تا اونجایی که توی گردان تخریب ، راوی از خواهر "شهید" عاشوری که تا اون لحظه من فقط به عنوان مسئول اردو می شناختمش دعوت کرد که  برامون صحبت کنه... البته اونموقع درست سر در نیاوردم که قضیه از چه قراره و اینکه چند ماه بیشتر از شهادت ایشون نمیگذره....

اما به برکت بسیج،بیشتر و بیشتر با شهید عاشوری و خانوادشون آشنا شدم...

.

.

شهید عاشوری ، هم دانشگاهیه من ، برادر دوستم...کسی که مثل خیلی از شهدای دیگه فقط خاطراتش رو شنیدم و عکسی از او دیدم ، وصیت نامه اش رو خوندم و نهایتا هر از گاهی مزارش رو زیارت کرده ام!

کسی که مصداق آیه «من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله» است و صادقانه جوونیش رو فدا کرده...

در مورد ایشان حرف زیادی برای گفتن ندارم ،چون شناختم خیلی خیلی کم است و هنوز باید بگردم تا راز سعادتمندیش رو پیدا کنم که چطور موفق شد از آن معبر تنگ عبور کند.

ولی در وصف ایشان همین بس که ش ه ی د است و برای من که هنوز تلفظ عشق را نمی دانم ، شهادت آیا معنا خواهد داشت ؟!


شهید نوشت:

حیفم اومد اینو نذارم...

شهید عاشوری سال 80 توی دست نوشته معروفش به شهیدان نوشت:

"هنوز مشهدتان سنگ را آب می کند و چه خوش روزهایی داشتید شما،چه لحظاتی داشتید شماشب حمله و هنگامی که گلوله ی مستقیم تانک یا دو لول ضد هوایی بدنهایتان همان بدنهای نحیف ولی پر استقامت را تکه تکه می کرد و هنگامی بدن غرق به خون رفقایتان را جا می گذاشتید؟
...
بعضی جا مانده ها نیز دارند می آیند؛شهید علمدار،شهید علی محمود وند،راستی بعدی کیست؟شاید...

حال که مرا زنده کردید،دوست دارم این خواهش مرا نیز برآورده کنید:

مرا هم ببرید."

آن روزها نمیدانست که خودش یکی از "بعدی" هاست...

پ.ن:

الحق که همسر ایشان هم لیاقت همسر شهید بودن را دارند ... چه بسا اجر خانواده شهدا کمتر از خودشان نیست!

مهندس پاسدار شهید محمد عاشوری متولد 17 اسفند 58 و فارغ التحصیل رشته مکانیک دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات و از فعالان بسيج دانشجويي بود. او پس از فراغت از تحصيل به دليل علاقه وافرش به خدمت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، جذب اين نهاد شد و در بخش تحقيقات علمي ـ نظامي آغاز به كار كرد. شهيد محمد عاشوري همچنين در ايام اعزام كاروان‌هاي راهيان نور به مناطق عملياتي دفاع مقدس به عنوان راوي، نسل جوان را با رشادت‌هاي رزمندگان اسلام آشنا مي كرد. وی در تاریخ 19 اردیبهشت سال 86 در حال ماموریت به شهادت می رسد...


برای اطلاعات بیشتر اززندگی و خاطرات  شهید به وبلاگ شهید محمد عاشوری حتما مراجعه کنید!

بشکن دل بی نوای مارا ای عشق...

بسم الله الرحمن ارحیم

 

الهی، هر که را شادی خواهد بخواهد،

حسن را اندوهِ پیوسته و دلِ شکسته ده!

که فرموده ای : «انا عندالمنکسره قلوبهم.»

 

الهی نامه

آیه الله حسن زاده آملی

صفحه ۳۴


پ.ن:

خدایا به خاطر تمام درگوشی هایی که زدیم... ممنونتم، که اگر نبود...

نیاز به یه تلنگر عظیم داشتم... و هنوز هم...!

آقا به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد

بسم الله الرحمن الرحیم

 تربت پاك سيد الشهداء (علیه السلام)

«کربلا تربت می‌سازد و همه ابدان شيعيان را تربت می‌کند. از عطش، آب بدن خشک می‌شود و تشنه دنيا و آخرت می‌شود. هم تشنه آب ظاهری می‌شود و هم تشنه معنوی. تشنگی، آب بدن را می‌کشد و کم می‌کند و آن را خشک و خاک و تربت می‌کند. کسی که تشنه کربلا شد، بدنش سرانجام تربت می‌شود؛ همين بدن ظاهری، حتی اگر نمرده باشد.»


حاج اسماعیل دولابی

 

پ.ن:

- یه خدا و یه جهان و یه خیابون که بین الحرمینه

 دو تاگنبد دو تا مرقد که برای ابالفضل و حسینه

 لک لبیک...لک لبیک...لک لبیک...حسین عزیز زهرا

 

-دلم میخواد مشامم پر از بوی سیب بشه!... اللهم الرزقنا قبر شش گوشه...

 

تشییع جنازه شبانه - آه سی و دوم

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شب تاریكه،دستور اینه كه عزیزان من،صداتون به گریه بلند نشه،عزیزان من هیچ همهمه و زمزمه نداشته باشید*...

.

.

همیشه هیئت رو دوست داشتم ،چون میتونی توش بلند بلند گریه کنی... انقد صدات تو صدای بلندِ مداح و ناله و گریه ی عزادارا گم میشه که دیگه خجالت نکشی از کسی...

اما امشب...

 امشب تصمیم گرفتم بلند بلند گریه نکنم... سخته...خیلی...

بی صدا بودم... آروم!

اما یه جایی دیگه نتونستم...

اونجایی که روضه خون از مظلومیتِ فاتح خیبر،امیرالمومنین علی علیه السلام گفت!

 


پ.ن:

* این یه قسمتی از روضه ی حاج آقا نجفیه ( از اینجا میتونید گوش بدید) .... هربار داغونم میکنه... خصوصا شام غریبان بی بی ... تو مدینه... بین کوچه های بنی هاشم... روبروی بقیع... تصور میکردم حرفاشونو...

امشب ،شب سختیه واسه آل الله!... آجرک الله یا بقیه الله...

- دلم زبانحال مولا رو میخواد... دلم برای کمیل جهادی تنگ شده!

بعد تو به عالم...من دلخوشی ندارم /بی تو با که گویم غم های بی شمارم /ای فدای چشمت... نگاهت به درد من بود طبیب/بادل شکسته بخوانم شب تا سحر امن یجیب/ای صفای خانه... شبانه... بار سفر را بسته ای /ای امید حیدر... دلاور...مگو که از من خسته ای/ز آه سینه من گرفته ماه کوفه /شب غم دلم را گویم به چاه کوفه/چاه کوفه ترسم که آتش بگیری از آه علی/من چسان بگویم به تو از گرفتن ماه علی..../چاه کوفه جزتو نباشد دگر کسی هم صحبتم/کوچه های تنگ مدینه ...بود خبر از غربتم/میکند زمزمه...فاطمه فاطمه.../ آه از این غم جدایی...وای/چاه کوفه خون شو...که خون شده دل من.../قتلگاه زهرا ...گردیده منزل من../چاه کوفه بامن دعا کن...شب همه شب تا به سحر.../کس دگر نبیند به عالم افتاده یارش پشت در.../چاه کوفه دیدم که دست زینب شده عصای او.../مردم از خجالت ... چو دیدم... کشیده میشد پای او/ میکنم زمزمه..فاطمه فاطمه../وای ازین غم جدایی...آه.../چاه کوفه هر شب زدیده خون جگر فشانده ام/به خدا ندانم ...چرا او نمانده و من مانده ام/چاه کوفه دیدم که گریان به حال او سجاده بود /چاه کوفه دیدم که تسبیح از دست او افتاده بود

میکنم زمزمه...فاطمه فاطمه
آه از ین غم جدایی...وای...


 

 

یاد پهلویش نمازم را شکست...

بسم الله الرحمن الرحیم

غروب جمعه ، هشتم اسفند1365، مسجد چهارده معصوم شهرک دارخوین، بدن پاره پاره حاج حسین در کنار محراب و یاران راه در آخرین بیعت ....

.

.

محمدرضا تورجی زاده *، فرمانده گردان یازهرا سلام الله علیها با حال و هوای خوش عرفانی همیشگی که دارد، اکنون بیش از هر زمان می سوزد:

«عجب شب غمباری است.فکرش را هم نمی کردیم یک شب جمع بشویم و جنازه حسینمان ،پدری که سالها برای لشکر و رزمندگان پدری کرد را ببینیم. حسین ما را تنها گذاشت و نزد یاران شهیدش رفت.

بعد از عملیات کربلای ۵حاج حسین آمده بود گریه می کرد و می گفت:"خدایا همه رفته اند ،دیگر کسی نمانده "  تنها شده بود ، خسته شده بود.

 خداایافرمانده ما از بین ما رفت.تنهایمان گذاشت.خدایا دیگر صدای او را از پشت بی سیم نمی شنویم. خدایا دیگر تلاوت قرآن او را نمی بینیم. خدایا عجب نعمتی را از ما گرفتی...

لیاقت نداشتیم او در بین ما باشد. او آنقدر رشد کرده بود که ما دیگر لیاقت نداشتیم در بینمان باشد.

 

روز پنجشنبه بود .پشت بی سیم منو خواسته بودند، به من گفتند مقداری بخوان حسین آقا می خواهد گوش بدهد، خیلی گرفته و ناراحت بود.

یک بیت شعر از مصائب فاطمه زهرا سلام الله علیها خواندم ، وسط خواندن گفتند: طیب الله، بس است دیگر... او طاقت نداشته بیش از این در رثای فاطمه سلام الله علیها بشنود.
 
امشب همان شعر را بخوانم شما رهروان راه او گریه کنید:


در بین آن دیــــــوار و در    زهرا صدا می زد پــــدر
زهــرای من زهرای من     زهــرای من زهرای من
 
 
هنگامی که جنازه او را روی دست می گیرید و با او وداع می کنید و از شهرک بیرون می برید، به او قول بدهیم همانطور که علاقه داشت یک نیروی همیشه رزمنده واقعی باشیم، سرباز امام زمان علیه السلام باشیم و تا آخرین قطره خونمان ، راهش را ادامه دهیم.»
 
 
کتاب هزار قله عشق-سید علی بنی لوحی


پ.ن:

*شهید محمدرضا تورجی زاده ، فرمانده گردان یازهرا سلام الله علیها  ،از لشکر امام حسین علیه السلام   ،مداح اهل بیت ، که همچون مادرش حضرت زهرا سلام الله علیها  بر اثر جراحاتی بر پهلو و بازو و ترکش ها یی مانند تازیانه بر کمر ایشان به مقام شهادت نائل آمد.

- شهیدان را شهیدان می شناسند...

- کاش شهدا ذره ای از معرفتشون رو به من هم عنایت کنند!

-مادر....

تفال به احادیث امام هادی علیه السلام

بسم الله الرحمن الرحیم

به بهانه دهه ی بزرگداشت امام هادی علیه السلام  (البته کمی با تاخیر)

از بین عدد ۱تا ۴۰ ، عددی را انتخاب کنید و حدیثی از احادیث امام هادی علیه السلام  را مطالعه نمایید....

 

بعد از انتخاب عدد روی لینک زیر کلیک کنید:

40 حدیث منتخب از امام هادی علیه السلام

 


پ.ن:

در صورت صلاحدید حدیثتون رو برای ما هم بگید:)

باز باران...

بسم الله الرحمن الرحیم

ببار ای بارون ببار...

 

باران های ممتد این چند روزه...حسابی بارانی ام کرده،

انقدر خسارت دیده ام که بفهمم "ان الانسان لفی خسر..."  را !

 


پ.ن:

۱- این باران ... چند قطره اش کافی بود تا سقا شرمنده نشود؟!!!

۲- کاش لااقل کبوتر بودم...

۳- نمیدونم چه خبره... ولی انگار همه رفقا یه جورین! ... ینی اولش فکر میکردم فقط خودمم که اونجوریم اما بعدش دیدم بقیه یه جوری ترن!!!..... کسی میدونه چرا ما اینجوری ایم؟

۴- نسیمی کربلایی وزید... خوش به حال اونایی که همراه شدن... دعا کنید که من هم...

 

یا قمر بنی هاشم ع

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خدایا غلط کردم، استغفرالله ...

خدایا امان،

امان از تاریکی و تنگی و فشار قبر و سؤال نکیر و منکر در روز محشر و قیامت.

به فریادم برس.

خدایا من دلشکسته و مضطربم.

صاحب پیروزی و موفقیت ترا می دانم و بس.

شهید حاج حسین خرازی

 

معجزه طلائیه

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یه خاطره از طلائیه ، علقمه ی علمدار خمینی...

اینجا را کلیک کنید.

 

شهیدم کن مرا مولا ... شهیدم کن!

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شهید نوشت۱:

فردای روزی که به خاک سپرده بودندش، می روند سر خاک، «آقا» هم آنجا بود. زودتر از بقیه آمده بود. می گفت: «دلم برای صیادم تنگ شده!»

.

.

بوسه ی حضرت آقا را بر تابوت شهید سرفراز علی صیاد شیرازی یادتان هست؟ زانو زدن مقام عظمای ولایت در برابر تابوت صیاد!

 

 

شهید نوشت۲:

احتمالاً زمستان سال 68 بود كه در تالار انديشه فيلمي را نمايش دادند كه اجازه اكران از وزارت ارشاد نگرفته بود.

 سالن پر بود از هنرمندان، فيلمسازان، نويسندگان و ... در جايي از فيلم آگاهانه يا ناآگاهانه، داشت به حضرت زهرا سلام الله عليها بي ادبي مي‌شد.

من اين را فهميدم. لابد ديگران هم همين طور، ولي همه لال شديم و دم بر نياورديم. با جهان بيني روشنفكري خودمان قضيه را حل كرديم. طرف هنرمند بزرگي است و حتما منظوري دارد و انتقادي است بر فرهنگ مردم اما يك نفر نتوانست ساكت بنشيند و داد زد: خدا لعنتت كند! چرا داري توهين مي‌كني؟!

همه سرها به سويش برگشت در رديف‌هاي وسط آقايي بود چهل و چند ساله با سيمايي بسيار جذاب و نوراني. كلاهي مشكي بر سرش بود و اوركتي سبز بر تنش. از بغل دستي‌ام (سعيد رنجبر) پرسيدم: «آقا را مي‌شناسي؟»
گفت: «سيد مرتضي آويني است.»

 

یاممتحنه!

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دلم برای قبر بی نشان تنگ شده...

این ماهی بدون آب می میرد!

العجل...

از او نوشتن که عنوان نمی خواهد!

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بی خوابی به سرم زده...

از اون بی خوابی های شب امتحانی...از اون امتحانایی که هیچی نخوندی و ...!

.

.

.

عکساتو چیدم جلوم...میخوام یکی رو برای خودم انتخاب کنم... اما...

اما خودت بهتر میدونی که نگاهت چی کار میکنه با آدم...؟!... تصمیم میگیرم اولین عکسی که ازت دیدم رو انتخاب کنم... همون لبخندت که منو عاشق تو کرد...برای همیشه!...(هم دوستش دارم...و هم شیرینی لبخندت به نگاه نافذت غلبه داره... آخه از نگاهت خجالت میکشم...!)...

اما یه دفه چشمم به این می افته...

.

.

.

چی کار کردی حاجی؟


پ.ن:

- یه نگاه به عکست (با آستین خالی) میکنم... یه نگاه به دست راستم... ینی چطوری میشه؟!

- شده تا حالا یه اتفاق کوچیک بهونه ای بشه برای... که دلت بگیره و بغض خفت کنه ... و اشک امونتو ببره..؟!!!

 

راز عظیم خلقت...

بسم الله

 

   راز عظیم خلقت ، گنجینه بزرگ آفرینش         

و آنچه را عرفا و زهاد و اهل علم دنبال آن می گردند،         

چیزی نیست به جز خدمت به خلق ، آن هم بدون چشمداشتی .         

آن قدر که خاک شوی         

و مردم در رسیدن به خواسته های مشروعشان         

پا روی تو بگذارند...         

     

 

روحانی مجاهد،عالم فرزانه، عارف شیدا ، آزاده شهید 

  حجت الاسلام حاج سید علی اکبر ابوترابی

دیوانه ام...

بسم الله

 

از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم؟

چنین روی داد :

یکروز - بسیار پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند -  از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه نقابهایم را دزدیده اند؛ همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم .

پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم « دزد ... دزد ... دزدان نابکار ...»  مردان و زنان بر من خندیدند و پاره ای از آنها از ترس من به خانه هایشان پناه بردند.

هنگامی که به بازار رسیدم جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد : « این مرد دیوانه است! » من سر برداشتم که او را ببینم و خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید.

نخستین بار خورشید چهره برهنه مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم و گویی در حال خلسه فریاد زدم: « رحمت ... رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا بردند. »

چنین بود که من دیوانه شدم

و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام؛ آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن!

زیرا کسانی که مارا می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند.

ولی مبادا که از این امنیت زیاد غره شوم حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است  .


اقتباس از کتاب پیامبر و دیوانه

جبران خلیل جبران

 


شهید نوشت:

... اما حقيقت اين است كه كسب توفيق در جشنواره‌هاي خارج از كشور ارزشي را اثبات نمي‌كند آنها به تكنيك محض جايزه نمي‌دهند و راهشان نيز با ما متفاوت است.... تكنيك و محتوا را نيز نمي‌توان از يكديگر تفكيك كرد و چون اينچنين است، پر روشن است كه آنها كدامين فيلم‌ها را خواهند پذيرفت.

شهید سید مرتضی آوینی

 

 پ.ن: ... !!

 

بعد نوشت: حكم مقام معظم رهبری برای تشكیل شورای عالی فضای مجازی

 

التماس می‌کنم، لطفاً رأی ندهید!

بسم الله

 

 

آنها با تمام توان ما را تحریم می‌کنند؛

ما با یک بند انگشت آنها را تحقیر…

 

+ و +

ملت روز جمعه سیلی سختی به چهره استکبار می‌زند

بسم الله

 

.....حقيقتاً انتخابات، سيلى به چهره‌ى دشمنان اين ملت است. آنچه مهم است، اين است كه مردم حضور پيدا كنند؛ البته اين هم مهم است كه به نامزدهاى صالح رأى بدهند. هر دو مهم است، ليكن حضور در درجه‌ى اول است. هرچه حضور مردم بيشتر باشد، پشتوانه‌ى مجلس شوراى اسلامى قوى‌تر باشد، مجلس محكم‌ترى، تواناترى، شجاع‌ترى تشكيل خواهد شد؛ صداى عموم مردم را ميتواند با قدرتِ تمام به گوش دنيا برساند. اين است كه اين حضور، حضور بسيار بااهميتى است؛ حضور بسيار باعظمتى است. و من تصورم اين است كه اين دفعه، اين نوبت انتخابات، حساسيتش از دفعات قبل هم شايد بيشتر است؛ به خاطر اينكه تيرهاى موجود در تركش استكبار عليه شما مردم تمام شده. هرچه ميتوانستند، ضربه زدند؛ هرچه داشتند و به عقلشان رسيده، فعاليت كردند؛ اين تيرهاى آخر است. بايد بايستيد؛ بايد به توفيق الهى، به فضل الهى، اراده و عزم خود را به رخ دشمن بكشيد تا بفهمد كه در مقابل اين ملت نميتواند مقاومت كند. ...

امام خامنه ای حفظه الله

۱۰ اسفند ۹۰

لینک بیانات به طور کامل

 


پ.ن:

-میلاد امام عسگری علیه السلام مبارک باد

بر عسکری آن نور ولایت صلوات/بر آن گل گلزار رسالت صلوات /خواهی که خدا گناه تو عفو کند/ بفرست بر آن روح کرامت صلوات

- 4 سفارش امام حسن عسکری(ع) به مؤمنان

- فدای مظلومیتت که آرامگاهت آنچنان است و عید میلاد و عزای شهادتت اینچنین و شیعیانت همچون من!

-خدایا ظهور فرزندش را برسان!....اللهم عجل لولیک الفرج...

 

به عشق علمدار!

بسم الله

 

 

از سنگر دوید بیرون . بچه ها دور ماشین جمع شده بودند. رفت طرفشان. گفتم« بیا پدر جان . اینم حاج حسین.» پیرمرد بلند شد، راه افتاد . یک دفعه برگشت طرف من. پرسید « چی صداش کنم؟» « هرچی دلت می خواد.» تماشایشان می کردم.حاج حسین داشت با راننده ی ماشین حرف می زد. پیرمرد دست گذاشت روی شانه اش. حاجی برگشت، هم دیگر را بغل کردند. پیرمرد می خواست پیشانیش را ببوسد، حاجی می خندید ۱ ، نمی گذاشت. خمپاره افتاد . یک لحظه ، همه خوابیدند روی زمین. همه بلند شدند؛ صحیح و سالم. غیر از حاجی.
.

.

.
قرار بود خط را به بچه های لشکر هفده تحویل بدهیم ، بکشیم عقب. گفت « برو فرمانده های گردان رو توجیه کن، چه طور جابه جا بشن.» رفت توی سنگر. نیم ساعت خوابیدم . فقط نیم ساعت . بیدار که شدم هر کس یک طرف نشسته بود، گریه می کرد. هنوز هم فکر می کنم خواب دیده ام حاجی شهید شده.

.

.

جای کابل ها روی پشتم می سوخت. داشتم فکر می کردم « عیب نداره. بالاخره بر می گردی. میری اصفهان . می ری حاج حسین رو می بینی. سرت رو می گیره لای دستش. توی چشم هات نگاه می کنه می خنده، همه ی این غصه ها یادت می ره ...» در را باز کردند، هلش دادند تو . خورد مین ؛ زود بلند شد. حتی برنگشت عراقی ها رانگاه کند . صاف آمد پیش من نشست . زانوهایش را گرفت توی بغلش. زد زیر گریه. گفتم« مگه دفعه اولته که کتک می خوری؟ » نگاهم کرد. گفت « بزن و بکوبشونو که دیدی.» گفتم «خب ؟»گفت « حاج حسین شهید شده»

 

 


پ.ن:

۱- هنوز نمیدونم از کجا شروع شد...اما اولین چیزی که یادمه همین لبخنده!حاجی تو رفاقت کم نمیزاره... 

۲- میگن یه حاجی بوده و غواصاش + و + و +.... و البته این هم یک عکس شیرین از شهید خرازی + و +

۳- شهید حاج حسین خرازی مثل همه شهدا در وصیت نامشون تاکید کرده اند بر پشتیبانی از ولایت فقیه و این خواسته شهداست که راه حضرت امام را ادامه بدیم...امروز سالگرد شهادتشونه!

۴ـلطفا به این بخش از وصیت نامه امام روح الله رحمه الله علیه دقت کنید:

وصیت من به ملت شریف آن است که در تمام انتخابات , چه انتخاب رئیس جمهور  , چه نمایندگان مجلس شورای اسلامی وچه انتخاب خبرگان برای تعیین شورای رهبری یا رهبر ,در صحنه باشند و اشخاصی که انتخاب میکنند روی ضوابطی باشد که اعتبارمی شود .عدم دخالت ملت از مراجع و علمای بزرگ تا طبقه ی بازاری و کشاورز و کارگر و کارمند  ,همه و همه مسئول سر نوشت کشورو اسلامی باشند. چه در نسل حاضر و چه  در نسل های اتیه  ,و چه بسا که در بعض مقاطع عدم حضور و مسامحه , گناهی باشد که درراس گناهان کبیره است .پس علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد و الا  کار از دست همه خارج خواهد شد .و این حقیقتی است که بعد از مشروطه لمس نموده اید و نموده ایم .چه هیچ علاجی بالاتر و والاتر ازآن نیست که ملت در سراسر کشور در کارهایی که محول به اوست بر طبق ضوابط اسلامی و قانون اساسی انجام دهد.و در تعیین رئیس جمهور و وکلای مجلس با طبقه ی تحصیل کرده ی متعهد و روشنفکربا اطلاع از مجاری امور و غیر وابسته به کشور های قدرتمند اسثمار گر و اشتهار به تقوی و تعهد به اسلام و جمهوری اسلامی مشورت کرده ,و با علما و روحانیون با تقوی و متعهد به جمهوری اسلامی نیز مشورت نموده و توجه داشته باشند رئیس جمهور و وکلای مجلس از طبقه ای باشند که محرومیت و مظلومیت مستضعفان و محرومان جامعه را لمس نموده و در فکر رفاه آنان باشند , نه از سرمایه داران و زمینخوران و صدر نشینان مرفه و غرق در لذات و شهوات که تلخی محرومیت و رنج  گرسنگان و پابرهنگان رانمی توانند بفهمند .

و باید بدانیم که اگر رئیس جمهور و ونمایندگان مجلس  , شایسته و متعهد به اسلام و دلسوز برای کشور و ملت باشند بسیاری از مشکلات پیش نمی اید .و مشکلاتی اگر باشد رفع می شود .

۵-  زنده نگه داشتن شهدا کم تر ازشهادت نیست ...یادم باشه  کسی رو انتخاب کنم که خون شهدا رو کم رنگ نکنه!

 

۶-به نظرم اینبار انتخاب یه کم سخت تر شده!

 

 

بعد نوشت: کلا هرجا ببینم حرف و حدیث و عکسی از حاجی اونجا هست ذوق زده میشم..... ولی خداییش این  رنگ خدا  به نظرم خیلی خوشگله... و البته پربارتر...

آه

بسم آه

 

 

 

غم مادر سنگین است... غصه نمازهای نشسته و بستر نشینی های این روزهایش دیوانه ات میکند!

سخت است دیدن اینکه  چون کشتی شکسته پهلو گرفته است...

مادر نمیر!  ... تمام دلخوشی ام ،  این است که هنوز این خانه مادر دارد...

 

 

یاعلیعلیه السلام ....

تو دل بارون...

بسم الله

 

 

بازحمت خودمو از وسط جمعیت به جلوی در اتوبوس می رسونم که به محض رسیدن به ایستگاه پیاده بشم...تا در باز میشه قطره های بارون به سمتم هجوم میارن...

چتر آبی رنگم رو از بین انبوه وسایلی که دستمه در میارم بیرون ؛بازش میکنم و روی سرم میگیرم...

خیلی وقته که بارون می باره و توی این روز پر مشغله همین میتونه باعث کلافگیت بشه...!

قبل از اینکه وارد کوچه بشم به سمت مسجد برمی گردم تا طبق عادت همیشگی امام زادگان عشق (شهدای گمنام محله مون) رو زیارت کنم...از پله های مسجد بالا می رم و حین راه رفتن دست رو سینه ام میزارم و سلام میدم..."السلام علیک ایها الشهدا و الصدیقین..."

.

.

.

توی این  بارون ... مزار این ۵تا شهید قشنگ تر از همیشه شده...حتی وقتی که روشون گل می چینن و با گلاب شستشو میدن یا حتی موقعی که برای عید با سفره هفت سین تزئینشون میکنن به قشنگی حالا نمیشن...

اصلا این بارون عجب رنگ و بویی به اینجا داده !

نه ...نه ... ببخشید... اشتباه گفتم!

این شهدا عجب حال و هوا و رنگ و بوی قشنگی به این بارون دادن!

برای هرکدوم از ۵ شهید فاتحه ای میخونم و کناری می ایستم تا............

هراز گاهی هم زائری میاد ، فاتحه ای میخونه و میره...

.

.

همه چتر دارن...

چتراشونو روی سرشون گرفتن تا از خیس شدن با این بارون بی امان در امان بمونن!

یه خانم میان سالی با چتری که روی سرش گرفته جلو میاد...بعد از چند لحظه چترش رو کناری میزاره و برای بوسیدن  قبور شهدا  خودشو میندازه روی سنگ مزارها که حالا کلی آب روشون جمع شده...اصلا ملاحظه بارون روی سرش و خیسی سنگ ها رو نمیکنه...بعد هم چترش رو برمیداره و میره!

اولش این حرکتش برام عادی جلوه میکنه...مثل همیشه که خیلیها ممکنه این کار رو انجام بدن...اما...

اما یک لحظه سنگینی چتر رو بالای سرم حس میکنم

حالا چتر رو حجابی میبینم که دیگه هیچ حس خوبی بهش ندارم...چترم رو جمع میکنم...

دلم میخواد بارون از سلول سلول بدنم عبور کنه و تمام وجودم رو شستشو بده!

ای کاش کنار همین شهدا...این بارون رحمت ...پاکم کنه!

 

اون بارونی که تا چند لحظه پیش ازش فرار می کردمو به هر سقف و چتری متوسل میشدم که از خیسیش در امان بمونم حالا شده دوای روح و جانم!

اصلا زیر این بارون شدید دوبیتی های چشم هم راحت تر جاری میشه...

ببار ای بارون ببار...بهر لیلی چو مجنون ببار...

بر دلم گریه کن خون ببار....

در حالی که تصویر مناره های مسجد رو روی مزار شهدا که حالا مثل من خیس خیس شدن تماشا میکنم ...خداحافظی میکنم و به سمت خونه راه می افتم...

توی راه به این فکر میکنم که ای کاش می شد این بارون قلب من رو هم مثل این سنگ مزارهای خیس ، آیینه ای کنه... تا بشه تصویر دوست رو توش دید..............


پ.ن:

- یاد "کوه زر" و "تو دل بارونش" بخیر...

 

تو دل بارون

زیارت نامه میخونه دل مجنون

به لب اذن دخوله تا توی ایوون طلای تو

سه روایت از یک ریش

بسم الله



روایت اول:حمید داودآبادی



هوا خنک بود. خب پاییز بود. پاییز سال 1365. همه نیروهای لشکر 27 محمدرسول الله(ص) در «اردوگاه کرخه» مستقر بودند. محل استقرار از بچه های گردان تخریب با اردوگاه لشکر مقداری فاصله داشت.آن روز می خواستم به آن جا بروم تا به چند تا از بچه محله مان سر بزنم. کنار جاده خاکی ایستاده بودم که دیدم یک اتوبوس از طرف تدارکات و خدمات که حمام و... هم آنجا بود، می آید. نزدیک که شد، دست بلند کردم که ایستاد. بلافاصله در باز شد و مرد جوانی که ظاهراً صورتش را با ماشین تراشیده بود، نمایان شد. تا گفتم برادر کجا میرید؟

همون صورت تراشیده گفت:

- ... می ریم صفا... کوچه وفا... پلاک هزارش .
... اهلشی بیا بالا .

جا خوردم. آخه این لات بازی ها توی جبهه رسم نبود. مجبوری سوار شدم. غیر از اون و راننده، کس دیگری توی ماشین نبود. به چشم های صورت تراشیده که زل زدم، احساس کردم خیلی آشناست. هر چه فکر کردم نتوانستم او را به یاد بیاورم. اتوبوس توی دست اندازهای جاده شنی، بالا و پایین می شد و او همچنان می خندید و با همان لفظ حرف می زد. انگار که می خواست شخصیتش را زیر آن چهره پنهان کند. وقتی دید بدجوری نگاهش می کنم، با خنده ای گفت:
- مشتی... مارو نشناختی؟

جواب من همچنان منفی بود، که گفت:
- ... بابا این منم حاج محسن.

حاج محسن؟ کدام حاج محسن؟ من که حاج محسنی با این قیافه نمی شناسم. فهمید که هنوز نشناختمش، ادامه داد:
- ... منم حاج محسن دین شعاری.

جل الخالق! به حق چیزهای ندیده!

«حاج محسن دین شعاری»....

 معاون گردان تخریب؟

آن هم با این قیافه؟پس آن همه ریش انبوه حنایی رنگ چی شد؟

.

.

.

 .

روایت دوم: مرتضی شادکام



آن روز من در حسینیه گردان تخریب نشسته بودم. نماز جماعت تمام شده و همه رفته بودند. تو حال خودم بودم و داشتم با تسبیح ذکر می گفتم که متوجه شدم کسی بغل دستم نشست. خب اهمیتی ندادم. حتماً یکی از بچه های گردان بوده که به نماز جماعت نرسیده، حالا آمده نمازش را بخواند. توی حال خودم بودم که احساس کردم کسی از پشت زد روی شانه ام. برگشتم و نگاه کردم ولی کسی نبود. متوجه شدم آن که بغل دستم نشسته، زد زیر خنده. جا خوردم. ولی اهمیتی ندادم. گذاشتم به این حساب که از نیروهای جدید است و این طوری می خواهد باب دوستی را باز کند، دقیقه ای نگذشت که دوباره دستش را برد و از پشت زد روی شانه ام. باز توجه نکردم. ولی وقتی برای سومین بار زد، برگشتم، نگاهش کردم و گفتم:- می بخشید برادر... من با شما شوخی ندارم.

ولی او فقط خندید.

نمی دانم چرا احساس کردم نگاهش آشناست.

 با همان قیافه مثلاً ناراحت و گرفته ادامه دادم:
- دوست هم ندارم کسی الکی باهام شوخی کنه.

زد زیر خنده و گفت:
- برو بینیم بابا...

عجب. این دیگه کیه که امروز به ما گیر داده؟ گفتم:
- برادر درست صحبت کن و احترام خودت رو هم داشته باش.

فرصت نداد بقیه حرفم را بزنم. کوبید روی شانه ام و گفت:
- بابا منم، حاج محسن.

کدام حاج محسن؟

- منم حاج محسن دین شعاری...

ای بابا. حاج محسن دین شعاری و این قیافه بی ریخت.من یکی که نشناختمش؟! با خودم گفتم که خالی می بندد؛ ولی نه، نگاه هایش همان بود. راست می گفت. خنده اش هم همان زیبایی را داشت.

- پس چرا به این ریخت و قیافه دراومدی؟

-هیچی بابا رفتم سلمونی صلواتی بغل تدارکات لشکر، پسره دفعه اولش بود قیچی دستش می گرفت؟ یا خواست حال منو بگیره؛ بهش گفتم که فقط یک کمی روی ریشام رو صاف کنه، به زور دست برد وسط ریشام و قیچی رو انداخت که یه دفه از بیخ کندشون. هر چی گفتم چی کار می کنی، گفت الان درستش می کنم. هم ترسیده بود، هم شوخیش گرفته بود. هیچی دیگه حضرت آقا شوخی شوخی زد ریش و ریشه مارو از بیخ تراشیده و مارو انداخت به این روز. عوضش خوبه تو که منو نشناختی، یعنی خیلی قیافم عوض شده و کسی منو نمی شناسه...

.

.

.

.

روایت سوم: شهید مجتبی رضایی



زمستان سال 66 بود. سرما صورت ها را می سوزاند. همراه بقیه بچه های گردان تخریب، مشغول پاکسازی معبرهای میدان مین در منطقه بودیم. چند روزی بود که عملیات در غرب کشور شروع شده بود. من بودم، حاج محسن و یکی دو تا دیگر از بچه های تخریب. من از سمت چپ شروع کردم و حاج محسن خودش آستین ها را بالا زد و از سمت راست وارد میدان مین شد. می خواست خودش کنار بچه ها و دوش به دوش آن ها توی میدان باشد و عمل کند.ظاهراً پای راست حاج محسن به خاطر جراحت های قبلی خم نمی شد؛ به همین دلیل بود که نمی توانست راحت هر دو پایش را خم کند و بنشیند زمین. عادتش این بود، از کمر که دولا می شد، انگشتانش را باز می کرد و می برد لای شاخک های مین و المری.

 همه می دانستیم که الان حاجی چه می گوید:
- گوگوری مگوری... بیا بغل عمو.

شاخک را می پیچاند، چاشنی مین را درآورده و آن را خنثی می کرد همه مان می خندیدیم.

نگاهم به مین های جلوی دستم بود، ولی گهگاه نگاهی هم به حاج محسن می انداختم.

 صدای «گو گوری مگوری»اش همه را می خنداند.

 یک مین را از خاک درآوردم و گذاشتم کنار. برگشتم نگاهی به حاج محسن انداختم که دیدم انگشتانش را برد لای شاخکهای یک المری. خواستم پهلوی خودم با حاج محسن تکرار کنم، گوگوری مگوری...

حاجی شروع کرد به گفتن...
- گوگوری مگو...
گرومپ

ناگهان انبوهی از ساچمه فلزی، آتش و انفجار همه جا را پر کرد.

منتظر بودم تا حاجی بقیه حرفش را بزند دود غلیظ و سیاه که خوابید، چشمم به حاج محسن دین شعاری با آن ریش بلند حنایی رنگ افتاد.

 اما صورت و ریش حاج محسن رفته بودند.

 

 

 


پ.ن:

۱- حاج محسن! نمیدونم چرا امشب انقدر هواتو کردم...دلم برات تنگ شده...یادته آخرین بار که اومدم پیشت بهت چی گفتم؟...ولی من یادم نیست که ازم چی خواستی؟!...بنی آدم است وفراموشکاری و....مَرَّ کَأَنْ لَمْ یَدْعُنا(۱۲یونس)...

۲- نمیدونم چرا حالا که شناختمت دیگه حسینیه گردان تخریب باید برام بشه یه آرزو...!خدایا باب راهیان را به روی من بگشا!

۳- آمار شکست هایم بالا رفته... دیگر شده ام قعر جدولی! یک مربی خوب لازم دارم که تقویتم کند...

۴- نمیدونم اگه اینبار هم جهادی منو بپیچونه ، چطوری میتونم تاب بیارم...خدایا خودت گفتی "خُلِقَ الإِنْسانُ ضَعِیفاً"....

به قول رفقا... "اللهم الرزقنا جهادی"...به خدا دیگه طاقت ندارم!

 

 

پینوشت پ.ن(!): آیه اش رو نمیدونم ولی خودمونیم... آدمیزاد است و  زیاده خواهی!

22 بهمن مبارک...

 

راهپیمایی یوم الله 22 بهمن در تهران

 

یا حبیبی...!

بسم الله

"محمد رسول الله..."  (۲۹-فتح)

 

یک دوست عجیب غریب که آن قدر برای دوست هایش دل می سوزاند که نزدیک است کار دست خودش بدهد؛ نزدیک است جان از تنش در بیاید. باز خداست که باید موعظه کند؛ «تو قرار بود به گمراهی این مردم دل بسوزانی؛ به راهشان بیاوری؛ ولی قرار نبود دیگر از فکر اینها خودت را هلاک کنی» (فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلی آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً)( کهف، آیة 6) تو قرار بود اینها را بیاوری توی راه؛ ولی از قرار هم رفتی آن طرف تر و داری حرص می زنی. پیغمبر و حرص؟ حرص می زنی گم شده ها را برگردانی به راه (حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ).

.

.

عتاب ها فایده ای نداشت؟ جنس دل که عوض نمی شود. وسط جنگ احد، همان جا که مردم گلوگاهی را که سپرده بود مراقبت کنند، رها کردند و تنهاش گذاشته بودند، پیشانی و دندانش را شکستند، همان جا توی همان حال، دلش شور می زند که نکند خدا اینها را نبخشد. همان جا دست بلند می کرد؛ خدایا! «قوم مرا هدایت کن؛ اینها نمی دانند» اَللّهُمَّ اهْدِ قوُمی فَاِنَّهُمْ لایَعْلَمُون».

.

.

از همه قشنگ تر، حال و روز او را علی توصیف می کند. علی می گوید: «رسول الله، یک طبیب دوره گرد بود»؛ دلش نمی آمد  که خیلی با ابهت بنشیند آن بالا و مریض ها شرفیاب حضور بشوند؛ لوازم معالجه اش را برمی داشت راه می افتاد دور شهر؛ پی مریض ها. (طَبیبٌ دَوّارٌ بِطّبِه).

چی با خودش برمی داشت؟ یک دستش «مرهم» می گرفت؛ یک دستش «وَسَم»؛ برای آنها که فقط زخم داشتند، مرهم می گذاشت؛ ولی بعضی ها، دمل های چرکی داشتند؛ باید جراحی هم می کرد؛ «وسم»، مال همین کار بود. وسم، یعنی داغ هایی که در قدیم برای شکافتن استفاده می کردند؛ جراحی سرپایی.

علی می گوید: «مرهم هایش کاری بودند؛ اثر داشتند (أَحْکَمَ مَرَاهِمَهُ)؛ وسم هایش هم حسابی بودند (وَ أَحْمَی مَوَاسِمَهُ)(نهج البلاغه -خ۱۰۸)

.

.

اول فکر کردم از همه قشنگ تر را علی گفته؛ ولی الان یک جملة حتی قشنگ تر هم یادم آمد که درست همین حال را بگوید؛ آن هم توصیف خداست از او؛ «یک رسولی آمده سراغتان که تحمل رنج شما برایش سخت است» (لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ)(توبه، آیة 128) آخرش هم تقصیر همین دلش شد که در آن روایت گفت: «هیچ پیامبری به اندازة من سختی نکشید». حساب دو دو تایی اگر بخواهی بکنی، نسبت به بقیة پیغمبرها خیلی هم اوضاع برای او سخت نبود. در طائف، سنگش زدند. در اُحد هم پیشانی و دندانش را شکستند.

 بقیه هم از این جور مصیبت ها داشته اند؛ ولی از حساب دو دو تایی که بزنیم بیرون، اگر حواست به حرف خدا باشد که «رنج های شما، برای او گران تمام می شود، طاقتش را می برد». این جوری اگر چرتکه بیندازی، راستی هم چقدر سختی کشیده! اندازة نادانی و غل و زنجیرهایی که همة ما به خودمان بسته ایم اگر بخواهد رنج بکشد، اگر حرص بزند که ما را به راه بیاورد، واقعاً هم چه کارش سخت است.

 

 فاطمه شهیدی

.

.

.

.

یـــــــــا ابتاه!

 

پ.ن:

۱- اگر چه عاشقی نالایقم من/مرید محض قال الصادقم من/ دل ما لایق هر برتری شد/چو دینش دین حق جعفری شد / چو گویم ذکر اهل بیت مولا/ شود دلشاد از من قلب زهرا /نمایم شادی قلبش مکرر/ چو گویم از رئیس شیعه جعفر....

۲- قال  الصّادِقِ - عليهِ السَّلام - :

شِيعَتُنا خُلِقُوا مِنْ فاضِلِ طِينَِتِنا وَ عُجِنُوا بِماءِ وَلايَتِنا يَحْزَنُونَ لِحُزْنِنا ويَفْرَحُونَ لِفَرَحِنا.

 شيعيان ما از باقيمانده گل ما آفريده شده اند، ولايت ما در سرشت آنان عجين گشته است، آنان با خوشي ما خوشحال و با ناراحتي ما ناراحتند.

«شجره طوبي، ج 1، ص 3»

۳- جوانه های بیداری اسلامی

در راستای شادسازی امت حزب الله...!

بسم الله
 
 
 
می گن اگر ناراحتی یا غم و غصه ای توی صورت کسی می دید ، حتی پیش آمده بود که نمازش را نمی بست  تا یک جوری آن ناراحتی رابرطرف کند و صورت آن شخص را خوشحال ببیند آن وقت نمازش را می بست.

می گفت آدم اگر یک نفر را خوشحال کند همان موقع خدا یک ملک خلق می کند که او را از بلاها مصون نگه دارد............. آیت الله بهجت را می گویم!

قال امیرالمومنین علی علیه السلام:

اَلمُؤمِنُ بَشرُهُ فی وَجِهِهِ
وَ حُزنُهُ فی قَلبِهِ؛

شادی مومن در رخسار او
و اندوهش در دل است.

(نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره325)

 


 " عراقى مزدور مى كشمت !"

 

اوايل جنگ بود. و ما با چنگ و دندان وبا دست خالى، با دشمن تا بن دندان مسلح مى جنگيديم .
بين ما ، يكى بود كه انگار دو دقيقه است از انبارذغال بيرون آ مده بود: اسمش عزيز بود. شب ها مى شد مرد نامرئى! چون هم رنگ شب مى شد و فقط دندان سفیدش پيدا مى شد. زد و عزيزتركش به پايش خورد و مجروح شد وفرستادنش به عقب.


وقتى خرمشهر سقوط كرد، چقدر گريه كرديم و افسوس خورديم . اما بعد هم قسم شديم تا دوباره خرمشهر را به ايران باز گردانيم .

يك هو ياد عزیز افتاديم . قصد كرديم به عيادتش برويم .با هزار مصيبت آدرسش را در بيمارستانى پيداكرديم و چند كمپوت گرفتيم و رفتيم به سراغش .پرستار گفت كه در ا تاق 110است . اما در اتاق 110سه مجروح بسترى بودند. دوتايشان غريبه بودندو سومى سر تا پايش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پيدا بود. دوستم گفت : "اينجا كه نيست برویم شايد اتاق بغلى باشد!" يك هو مجروح باند پیچى شده شروع كرد به ول ول خوردن وسر وصدا كردن .


گفتم :" بچه ها اين چرا اين طورى مى كنه ؟ نكنه موجيه ؟  " يكى از بچه ها با دلسوزى گفت :" بنده ى خدا حتما زير تانك مانده كه اينقدر درب و داغون شده !" پرستار از راه رسيد وگفت :" عزيزرا ديديد؟" همگى گفتيم :" نه كجاست ؟"پرستار به مجروح باند پیچی شده اشاره كرد وگفت :" مگر دنبال ايشان نمى كرديد؟"  همگى باهم گفتيم : "چى؟اين عزيزه !؟ "  رفتيم سر تخت .


عزيز بدبخت به يك پايش وزنه آ ويزان بود و دودست و سر و كله و بدنش زير تنزيب هاى سفيدگم شده بود.با صداى گرفته وغصه دارگفت :" خاكتو سرتان .حالا دیگه منو نمى شناسید؟" يه هو همه زديم زير خنده . گفتم : " تو چرا اينطور شدى؟ يك تركش به پا خوردن كه اينقدر دستك دنبك نمى خواهد "


عزيز سر تكان داد و گفت :" ترکش خوردن پيشكش .بعدش چنان بلایى سرم آمد كه تركش خوردن پيش آن نازكشيدن است !"  بچه ها خنديدند. آنقدربه عزيز اصراركرديم تا ماجراى بعد ازمجروحيتش را تعريف كند.

وقتى تركش به پام خورد مرا بردن عقب و تو يك سنگر كمى پانسمانم كردند و رفتند بيرون آمبولانس خبر كنند. تو همين گير و دار يه سرباز موجى را آوردند انداختن تو سنگر.


سرباز چند دقيقه اى با چشمان خون گرفته ، بر و بر، مرا نگاه كرد. راستش من هم حسابى ترسيده بودم و ماست هايم را كيسه كرده بودم . سرباز يه هو بلند شد و نعره اى زد:" عراقى پست مى كشمت !"



چشمتان روز بد نبينه ، حمله كرد بهم و تا جان داشتم كتكم زد. به خدا جورى كتكم زد كه تا عمر دارم فراموش نمى كنم . حالا من هر چه نعره مى زدم و كمك مى خواستم كسى نمى آ مد . سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد وافتاد گوشه اى واز حال رفت . من فقط گريه مى كردم و از خدا مى خواستم كه به من رحم كند و او را هرچه زودتر شفا دهد.



بس كه خنديده بوديم داشتيم از حال می رفتیم دو مجروح دیگر هم روی تخت هايشان دستب وپا مى زدندو كركر مي كردند.عزيزناله كنان گفت :"کوفت و زهرمار هرهركنان خنده داره تازه بعدش را بگويم .


يه ساعت بعد به جاى آمبولانس يه وانت آوردند ومن وسرباز موجى را انداختند عقبش و تارسيدن به اهواز يه گله گوسفند نذركردم دوباره قاطى نكند. تا رسيديم به بيمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش بیمارستان ايستاده بودند و شعار مى دادند و صلوات مى فرستادند. سربازموجى نعره زد و گفت : " مردم اين يك مزدور عراقى است . دوستان مرا كشته ! وباز افتاده به جانم" .

اين دفعه چند تا قل چماق ديگرهم آمدند كمكش و ديگر جای سالم در بدنم نبود يه لحظه گريه كنان فرياد زدم : " بابا من ايرانيم ، رحم كنيد". يه پیر مرد با لهجه عربى گفت :" آى بى پدر،ايرانى ام بلدى؟ جوانها اين منافق را بيشتر بزنيد!"
ديگر جنازه ام را نجات دادند و اينجا آوردند. حالا هم كه حال و روز من را مى بينيد. "


پرستار آمد تو و بااخم و تخم گفت : " چه خبره ؟ آمده ايد عيادت ياهرهركردن . ملاقات تمامه . بريد بيرون! " خواستيم با عزيز خداحافظى كنيم كه ناگهان يه نفر با لباس بيمارستان پريد تو و نعره زد:

 " عراقى مزدور مى كشمت !"

عزيزضجه زد:" ياامام حسين .بچه هاخودشه .جان مادرتان مرا از اينجا نجات دهيد!"


منبع : مجله یادگاران ماندگار ، شماره 13 ، تابستان 86


 

پ.ن:رفقای ج.لرستان به حدیث مذکور و فضایلش عنایت دارند...

 

محسنیه است این روزها...

 بسم الله

 

مبنای روضه خواندن ما بر کنایه است
باورکنید، روضه مــادر نخواندنی است

 


پ.ن:

- فقط چند روز از شهادت حضرت رسول الله صلوات الله علیه گذشته...

- امروز در مقاتل حضرت مادر سلام الله علیه می گشتم ... میخواستم ببینم ...

آه...

یعنی...

.

.

- میخواستم بنویسم از عمویم محسن علیه السلام اما...سوختم....

اگر طاقتشو دارید:

مقتل از زبان امام صادق علیه السلام

و

مقاتل مختلف از شیعه و سنی

.

- همین یکی دو روز پیش بود که شنیدم مردم رفته اند جلوی مساجد که سرسلامتی و مژده رسیدن ربیع را به حضرت مادر بدهند...ولی...گویا..... حضرت این روزها در بستر به سر میبرند.... نمیدانم این همه غم چگونه با شادی ربیع جمع میشود؟!!!!

- سیاه ها و کتیبه ها را جمع کردیم...اما نمیشود به کتیبه های دل دست زد...اصلا این روزها بیشتر هوای دل بارانیست...!

 

یا محسن ابن علی!

آه اگر بودي در اين چرخ كبود
...ثلثي از سادات از نسل تو بود

حُ سین ِ من ...

بسم الله



خسته ام...!

.

.

به اندازه ی چهل روز گریستن  آسمان در عزای حسین ِ زینب ع . . .*

بانوی اربعین! مرا دریاب...

 


*امام صادق ع :  آسمان چهل روز در عزای حسین ع گریست . . .

 پ.ن:

-  ای به دل بسته ، قدری آهسته / کن مدارا با ، زینب خسته ...

-  امام حسن عسگری (ع) فرموده اند علامت مومن پنج چیز است و  یکی از آنها خواندن زیارت اربعین است...  از دست ندهیم این بهانه مومن بودن را!

 

با قرآن میشناسمت

بسم الله

به یاد ۱۶ دی و حماسه هویزه ...

وبه عشق فرمانده ی سنگر قدیمیان

شهید سید حسین علم الهدی....

 

 

«درون سنگر با خود سخن می گویم. راستی چه خوب، از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم. آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد سرود کنم  و بعد شعار زندگی کنم، باشد تا این دل پرهیجان و پرتپش را آرامش دهد. بعد با آن برای خود توشه بسازم و توشه را راهی سفرم گردانم. در انتظار شهادت بمانم و بمانم.

آیات جهاد، شهادت، تقوی، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح... همه را پیدا کنم و  سنگر  کلاس درسم باشد؛ و  سنگرم میعادگاه ملاقاتم با خدا شود،  سنگرم محرابم گردد،  سنگرم خانه امیدم گردد،  سنگرم قبله دوم گردد.

از فردا به طور حتم بیشتر قرآن خواهم خواند.

دردل  سنگر  با خدا سخن می گویم:

 «الهم انک یا انیس الانیس لاولیائک»

 خدایا ای نزدیکترین مونس به دوستانت...

 «یا من هو اقرب الی من حبل الورید، یا من یحول بین المرء و قبله»

 خدایا من در دل  سنگرم،

 تو در دل من و در دل  سنگرم؛

هر دو حضور داری...»

دست نوشته شهید علم الهدی


پ.ن:

- "...آن روز (16 دي ماه) اين جوان هاي عزيز براي خدا قيام كردند و حركت كردند با دست خالي، بدون تجهيزات اما با دلي سرشار از عشق و ايمان، با قلبي استوار از اتكاء و توكل به پروردگار.
واقعاً انسان يكبار ديگر صحنه صدر اسلام را، صحنه عاشوراي حسيني و كربلا را به چشم خود مشاهده مي كرد..."
(مقام معظم رهبري در مزار شهداي هويزه در 20 اسفند 1375)

اگر امامم نگفته بود که عاشورا و کربلا تکرار شد در هویزه ... من به خودم اجازه نمیدادم که بگم...«در کربلای هویزه عراقی‏ها با تانك از روی اجساد مطهر شهدا گذشتند، طوری كه هیچ اثری از شهدا نماند. بعدها جنازه‏ها به سختی شناسایی شدند و تو را از قرآنی كه در كنارت بود شناختند. قرآنی با امضای امام خمینی(ره) و امام خامنه‏ای.

و هویزه یعنی قرآن زیر تانک… یعنی سیدحسین علم الهدی !

.

.

 -چه مفت سنگرمون رو  از دست دادیم... و چه حیف قدر لحظه به لحظه اشو ندونستیم...(امیرالمومنین علی علیه السلام : « اغتنم الفرص فانها تمر کمر السحاب » ؛ فرصت ها را غنیمت شمرید چرا که آنها همچون ابر ها در گذرند .)

سنگری که تو در اون فرصت رو غنیمت میدونستی و با قرآن آشنا میشدی و ما...!!! و اگر تو نبودی...؟!!

سنگری که میشد کلاس درسمان باشدو میعادگاه ملاقات با خدا و محراب و خانه امید وقبله دوم و ....

گذشته ها گذشته ولی حالا من مانده ام با یک کوله بار خالی و  یک خروار شرمندگی و رو سیاهی...و این حرفهای تکراری  و  شعارگون!

.

.

- جایی به نقل از یکی از همرزمانشون خوندم :

«اتاق کوچکى از ساختمان نهضت سوادآموزى اهواز در اختیار سید حسین بود، ایشان و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آنجا رفت و آمد داشتم. یکى از شب‏ها، من و حسین در این اتاق مشغول مطالعه بودیم.

نیمه‏ هاى شب بود که نهج البلاغه می‏خواند. من نگاه کردم به ایشان، دیدم چهره ‏اش برافروخته شده و دارد اشک می‏ریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه کردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز کردم، دیدم همان خطبه‏اى است که حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله می‏کند و می‏فرماید : أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ کجاست عمار؟ کجاست…»

و حالا من میگم:

أین َ علم الهدی؟...أین َ علم الهدی های امام زمان؟

 

 

حماسه هویزه

اشـــــــــــــــــک

بسم الله

 

امام خمینی رحمه الله علیه :

«گریه ما سیاسی است.ما ملت گریه سیاسی هستیم. ما ملتی هستیم که با همین اشک ها سیل ایجاد می کنیم و سدهایی که مقابل اسلام ایستاده است را خرد می کنیم. هیهات که گریه بر حسین علیه السلام گریه ذلت و شکست باشد بلکه گریه پیوند با سرچشمه عزت است.»  (کتاب قبله عشق)

 

 

امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف  خطاب به امام حسین علیه السلام:

« ای جد بزرگوار ! روزگاران مرا به تاخیر انداخت و نتوانستم به یاری تو بشتابم و با دشمنانت جنگ کنم اما اکنون روز و شب در مصائب تو گریه و عزاداری می کنم که اگر اشک چشمم خشک شود به جای آن خون گریه می کنم.» (بحارالانوار/ج ۴۵ / ص ۲۵۷ )

 


پ.ن: اگه شدنی بود ، مینوشتم که چطوری میشه آدم در یک آن تصیم بگیره بره بهشت و بعدش زیر بارون تنهای تنها....خودشو وسط بهشت و کنار بهشتی و چمران و دین شعاری و بقیه بهشتیا پیدا کنه ...اگه بدونید چه حالی داره!!!!!؟