شبای جمعه که میشه...
بسم الله
![]()
امروز هم وقتی از دانشگاه برمیگشتم قبل از اینکه برم خونه طبق عادت همیشگی یه سر رفتم مسجد تا شهدای گمنام محلمون رو زیارت کنم ، همینطور که داشتم فاتحه میخوندم هندزفری تو گوشم بود و مداحی گوش میدادم که یکباره رسید به مداحی شهید گمنام...
با شنیدنش
رفتم تو فکر روزی که ......
بعد از نماز مغرب بود و بچه ها از روستاهاشون برگشته بودند و هر کدومشون سر کار خودشون بودن...
یکی گزارش کلاسشو مینوشت، یکی داشت واسه کلاس روز بعدش مطالعه میکرد، بعضیام توی اتاق فرهنگی بودند و یه سری هم تو آشپزخونه جمع بودن!
داشتم کتابا و جزوه هامو راست و ریس میکردم که وسطشون به برگه شعر "شهید گمنام" برخوردم ، سوغات اردوی جنوبی بود که چند روز بیشتر ازش نمیگذشت...
برگه رو گذاشتم جلوم و همین طور که وسایلم رو مرتب و مطالب روز بعدم رو دسته بندی میکردم با صدای آروم شعر رو با خودم زمزمه کردم....
شبای جمعه که میشه دلا بهونه میگیره
هرکی میره سر یه قبر ازش نشونه میگیره
یکی سر قبر پدر یکی کنار مادرش ....
.
.
شهید گمنام شهید گمنام شهید...
دیدم ع.آ و م.ا اومدن کنارمو شروع کردن به همخونی کردن با من همینطور که میخوندیم دیدیم تغریبا اکثر بچه ها اومدن و با ما همراهی میکنن..... شور و حال قشنگی بود .... خصوصا وقتی که بچه ها ....![]()
نمیدونم چی شدو چرا این حس و حال ایجاد شد اما شک ندارم که اگه عنایت و نظر لطف شهدای گمنام نبود ......
توفیق این جهاد خصوصا اون اردو رو فقط از شهدا و شهید گمنامٍ تازه تفحص شده ی شرهانی (جنوب پارسال) میدونم.....هنوز هم نفهمیدم چقدر حق به گردنم دارن!
خدایا به حق همین شهدا این توفیق را از ما نگیر
یارب محمدعجل فرج ال محمد