جشن تولد بدون کادو
آشپزها از سرما می لرزیدند و پشت سر فرمانده لشکر می رفتند. اول که حاج حسین بیدارشان کرده بود و گفته بود که دنبالش بروند ، گیچ بودند و چشم هاشان باز نمی شد. ولی وقتی کنار رود رسیدند ، سر و صدای غواص ها که نیمه شب و توی آن سرما داشتند تمرین می کردند ، خواب را به کل از سرشان پراند. چند دقیقه بعد ، همه غواص ها رسیدند لب آب و خودشان را کشیدند روی ساحل ؛ انگار حاجی بهشان پیام داده بود. حاج حسین رو کرد به آشپزها و گفت:«وقتی شماها شب زیر پتوی گرم و نرم خوابیدید ، اینها وسط این آب یخ دارند تمرین می کنند. بیدارتان کردم و آوردمتان اینجا تا ببینید برای کی ها غذا درست می کنید.»
غواص هایی که حسین خرازی دربارشان حرف زده بود ، خط شکن های عملیات 2 ماه بعد بودند. عملیاتی که بهمن 64 ، در ساحل اروندرود انجام می شد. آنها شب و روز و دسته دسته تمرین می کردند. لباس غواصی به اندازه کافی نبود و مجبور بودند به نوبت تمرین کنند. می بایست یاد می گرفتند چطور لباس غواصی بپوشند ، تجهیزات لازم و اسلحه و وسایلی که برای شکافتن موانعی مثل سیم خاردار لازم دارند را به دوش بگیرند ، بی سر و صدا به آب بزنند و جلوی امواج قدرتمندش مقاومت کنند ، هر بلایی سرشان آمد صدایشان درنیاید و به هر شکل ممکن خودشان را به آن طرف رود برسانند و خط را بشکنند تا نیروهای بعدی فرصت کنند با قایق ، در ساحلی که متعلق به دشمن بود پیاده شوند.
از دو سال قبل به این طرف ، دیگر عراقی ها می دانستند که باید در زمستان منتظر عملیات های بزرگ ایران باشند. دو عملیات بزرگ قبلی (خیبر و بدر) ، هردو در اسفندماه انجام شده بودند. حالا زمستان سال 64 نزدیک می شد. ولی از آماده شدن نیروهای ایرانی خبری نبود.
عراقی ها حدس می زدند که اینبار هم ایران از هورالعظیم حمله کند. ایرانی ها دوبار در هور و جزایر مجنون عملیات کرده بودند و توانسته بودند به دجله هم برسند. حالا دیگر نقطه به نقطه هور را می شناسند و دلیلی نداشت اینهمه شناخت و تجربه را رها کنند و از جای دیگر حمله کنند. مناطق دیگر عملیاتی هم بکلی قفل بود. فکه و منطقه عملیاتی والفجر مقدماتی که پوشیده شده بود از مین و سیم خاردارهایی که به برق فشار قوی وصل بود. خاکریزهای مثلثی طلائیه هم 2 سال پیش امتحان خود را برای عراقی ها پس داده بودند ؛ ایرانی ها توانستند از هور و جزایر مجنون بگذرند ، ولی از طلائیه نه. شلمچه را هم مهندس های اسرائیلی مثل طلائیه نفوذناپذیر کرده بودند. از باب منطقه جنوبی تر و اروند هم خیال عراقی ها ، راحت راحت بود. غیر از موانعی که عراقی ها در ساخل غربی ساخته بودند (سیم خاردار و موانع هشت پر خورشیدی و چیزهایی شبیه اینها) ، خود رود اروند به تنهایی یک مانع درست و حسابی بود که باعث می شد عراقی ها ، فقط یک تیپ برای حفاظت شهر نفتی فاو بگذارند ؛ اروند با عرض زیاد که بعضی جاها به 2 کیلومتر هم می رسید ، فشار زیاد آب که در همه قسمت های رود یکی نبود و ناگهان هم کم و زیاد می شد.جزر و مد آب هم خودش به تنهایی مشکل بزرگی بود. وقتی مد می شد ، آب تا چند کیلومتر آنطرف تر از ساحل را هم می گرفت. اگر ایرانی ها می خواستند از اینجا بیایند ، باید تا لب ساحل جاده بکشند و عراقی ها خیلی راحت می فهمیدند.
این بود گه عراقی همه فکر خود را روی هور متمرکز کرده بود. در عراق ، چند ماه ادارات دولتی تعطیل شدند و کارمندان آنها را به هور فرستادند تا نی های آنجا را برای دید بهتر قطع کنند. همچنین تا ساحل دجله ، زمین های باتلاقی را خشک کردند و جاده های محکمی برای عبور تانک و نیروهای زرهی درست کردند. در نقاط مختلف هور کمین گذاشتند تا اگر حمله شروع شد ، خیلی قبل از اینکه ایرانی ها سر برسند ، خط اول پدافند عراق آماده باشد. چهار لشکر هم از جاهای مختلف ، به هور مأمور شدند. ایرانی ها هم از این آمادگی ها خبر داشتند و با چند عملیات کوچک در هور ، گذاشتند تا عراقی ها همینطور مطمئن و آماده بمانند.
از ماه ها قبل نیروهای اطلاعات و مهندسی رزمی ، در سکوت کامل کار کرده بودند. منطقه اروند ، مدت ها در قرنطینه بود. کسانی که در آنجا بودند ، حق خارج شدن نداشتند. فقط فرمانده ها می دانستند که منطقه عملیات بعدی ، کجا خواهد بود. در یکی از شب های آذرماه ، نیروهای شناسایی سپاه بی سر و صدا جایشان را با ژاندارمری ساحل اروند عوض کردند و شروع کردند به شناسایی. حتی در گردان هم نیروهای عادی نمی دانستند که این بچه ها با لباس غواصی کجا می روند و یا برای چه این همه روز و شب ، جزر و مد آب ر اندازه می گیرند. هنگام ساختن جاده تا ساحل اروند ، فقط شب ها یکی دوتا لودر و بولدوزر کار می کردند و بیشتر کار با فرغون و بیل انجام می شد. ماشین ها هم موقع رفت و آمد ، با چراغ خاموش حرکت می کردند که زیاد هم باعث تصادف می شد. ولی از اعزام به بیمارستان خبری نبود. به هر ترتیب مشکل باید داخل منطقه ، به یک طریقی حل می شد.
چند روز مانده به شروع عملیات ، نیروها را داخل کانکس های مخصوص مواد غذایی که چفت و بست داشت و رویشان نوشته شده بود «اهدایی امت حزب الله» ، به منطقه آوردند. غواص ها یکی یکی می رفتند توی آب و دل توی دل فرمانده ها نبود. از چند روز پیش توی نمازها و مراسم های دعا ، اشک ها جاری بود و دست ها به آسمان بلند که عملیات لو نرود. تا حالا که همه چیز به خوبی و خوشی پیش رفته بود. اما اگر یکی از غواص ها ، توی سرمای کشنده اروند پایش می گرفت و یا یکی از تیرهایی که نگهبان های عراقی ، هرازچندگاهی روی آب شلیک می کردند به یکیشان می خورد و فریادش بلند می شد ، آن وقت قتل عام عجیبی راه می افتاد و هواپیماهای عراقی ، منطقه را به آتش می کشیدند. به غواص ها گفته بودند که اگر کسی برایش مشکلی پیش آمد ، نباید سر و صدا کند. همینطور هم شد ؛ در حین عملیات ، دو غواص تیر خوردند. اما صدایشان در نیامد و آب آنها را با خود برد.
کسانی که آن روز لب ساحل ، بی خبر و نگران منتظر بودند یادشان هست که بعد از راه افتادن غواص ها ، هوا ابری شد و باران گرفت. اروند طوفانی شد و دیگر در دو طرف ساحل ، کسی نمی توانست سر و صدای غواص ها را بشنود. با همه اینها ، غواص ها به آن طرف ساحل رسیدند و توانستند عراقی ها را غافلگیر کنند. خیلی سریع موانع را با سیم چین و اژدر بنگال بریدند و رد شدند. داخل تک تک سنگرهای عراقی نارنجک انداختند و آنها را بیرون کشیدند. قایق ها حرکت کردند و نیروها را با خود به آن طرف آب بردند. فاو که نیروی دفاعی زیادی نداشت ، سریع به دست لشکر 25 کربلا افتاد. لشکرهای 31 عاشورا و 7 ولی عصر (عج) هم از دوطرف جلو آمدند. پیشروی آنقدر سریع بود که توپخانه ارتش مجبور بود لحظه به لحظه ، گلوله هایش را دورتر شلیک کند تا روی سر نیروهای خودی نریزد.
هنوز دوزاری عراقی ها نیفتاده بود که چه اتفاقی دارد می افتد. ارتش همزمان با شروع عملیات ، در هور و جزیره ام الرصاص تک کرده بود و عراق که فکر کرده بود رد شدن ایرانی ها از اروند عملیات فریب است ، نیروهایش را به این دوجا فرستاده بود. ولی اوضاع برای عراقی ها ، لحظه به لحظه بدتر می شد. توی بیسیم ها ، نیروها و فرمانده های رده پایین عراقی ، ناله و التماس می کردند و فرمانده های رده بالا در جواب فحش می دادند و تهدید می کردند. صدام دستور داد که هر کس از فاو برگردد ، اعدامش کنند. بعد 2 روز ، وقتی تانک های عراقی به سمت فاو رفتند و در زمین های آنجا که باران یکسره باتلاقی اش کرده بود گیر افتادند ، صدام گارد ریاست جمهوری اش را که آموزش ویژه دیده بودند را به فاو فرستاد و خودش به بصره آمد. اما گارد ، بی خبر از همه جا به میان نیروهای ایرانی آمد و در محاصره افتاد. وقتی از گارد ریاست جمهوری هم کاری بر نیامد ، هواپیماهای عراقی بمباران شیمیایی کردند و هفده هزار نفر از نیروهای خودی و تعداد زیادی از نیروهای گارد ریاست جمهوری شیمیایی شدند.
نبرد تا فروردین ماه ادامه پیدا کرد. ماهر عبدالرشید قول داده بود برای روز تولد صدام ، فاو را پس بگیرد. ولی 24 آوریل هم آمد و خبری از پس گرفتن فاو نشد.
منبع+
چندین هفته بود که کامپیوترم تو کما بود و امکان آپ کردن وجود نداشت. ( البته هنوز کاملا درست نشده ) بنابراین همینجا چندین مناسبت گذشته رو باید یادآوری کنم:
اول از همه یوم الله ۲۲ بهمن و غرور آفرینی این ملت شهید پرور رو تبریک میگم.
همچنین شهادت حضرت رسول الله صلوات الله علیه و امام حسن مجتبی علیه السلام و سلطان علی بن موسی رضا علیه السلام رو تسلیت عرض میکنم.
همینطور حلول ماه ربیع الاول رو خدمت شما تبریک عرض میکنم:
|
رسول الله صلوات الله علیه :هر کس مسلمانی را به پایان رسیدن ماه صفر و رسیدن ماه ربیع الاول خبر دهد بهشت را برای او تضمین می کنم. |
(طبق تبصره فوق ما دیشب کلی بهشت کاسب شدیم !
)
|
هنوز باورم نمیشه . به قول رفقا هنوز تو خلا به سر میبرم یه جورایی از شوک خارج نشدم! (بنابراین از همینجا به تموم رفقایی که از دست ما شاکی شدن که چرا بی خبر و ... اعلام میکنم باور بفرمایید بنده خودم هم خبر نداشتم یعنی هنوزم نفهمیدم چه خبره...!)
|
|
|
|
| ||
|
یارب محمدعجل فرج ال محمد