وضوی خـــــــــــــــــــــــــــــــــون
او با وضوی خــــــــــــــــــــــون به نماز ابدی ایستاد

بلافاصله اقتدا کردم.« الله اکبر» منتظر محمود بودم صدای سوت خمپارهها نمی گذارند صدای امام جماعت را بشنوم گوشم را تیز میکنم به رکوع می روم دست راستم روی تکه بزرگی شبیه به گل نرم قرار میگیرد سنگر تاریک است و من چیزی نمیبینم در میان رکعت دوم کسی داد زد:«محمود شهید شده» امام جماعت نماز را تندتر خواند من مدام به گل نرمی که به لباسهایم چسبیده بود فکر میکردم یکباره به خودم آمدم محمود کنار من بود صف آخر نماز فانوسی آوردم تکههای سفید روی لباس حساسیت مرا بیشتر کرد تمام لباسهایم آغشته به خون بود نمیتوانستم حرف بزنم بچهها با بغض و گریه گفتند:«رستمی روی لباست تکههای مغز محمود است پاهایم رمق ایستادن نداشت خود را به سنگر بهداری رساندم.سر محمود از سجده گاه دوتا شده بود باورم نمیشد او اینگونه بیصدا در کنار من جان داد صورتش خیس بود آب وضو خون سرخ زیبایی خاص را به صورتش داده بود تکههای مغز محمود را به بدن ملحق کردم محمود با وضوی خون به نماز ابدی ایستاد و من اولین فاتحه را بر او قرائت کردم.
پ.ن:
۱. هر چند که دیر شده ولی میلاد امام الرئوف حضرت علی بن موسی الرضا ع رو به همه تبریک عرض میکنم و این حدیث رو مهمون ما باشید:
امام رضا ع: اگر خوش داری تا با ما در درجات عالی بهشت باشی ٬ برای حزن ما محزون باش و در شادی های ما شاد باش و بر تو باد به دوستی و ولایت ما.
۲. این داستان یه خورده منو یاد ارمیا می اندازه و به دنبال اون خاطرات زیادی رو برام زنده میکنه.
۳. " محمود با وضوی خون به نماز ابدی ایستاد و من اولین فاتحه را بر او قرائت کردم. " این جمله هم آخرین وضوی شهید گران قدر شهید مدق رو برام تداعی میکه ( اینک شوکران).
۴. ......
یاعلی ع
التماس دعا
یارب محمدعجل فرج ال محمد