يالثارات الحسين...

 

 


سرّالاسرار خلقت این سخن است: فَاَحْبَبْتُ َان ُاعْرَفْ

اما طلعت شمس باید كه از افق شب باشد،

و یوم الدین از افق لیله القدر،

و نور از افق ظلمت، و عشق از افق هجران، یعنی كه باید در عصری ظاهر شود كه فرعون داعیه «اَنَا َربُّكُمُ اَلْاَعْلی » سر داده باشد،

و محمد در عصری كه ابو جهل كلیددار خانه‌خدا باشد

و كعبه، خانه‌ توحید، در تملیك بت ها،

آه از شفق ... و سرخی شفق، آنگاه كه روز به شب می رسد و خورشیدِ حق در افق خونین عاشورا غروب می كند و... شب آغاز می شود!

اما دل به تقدیر بسپار،

شب عشوه ای است كه اختران امامت را ظاهر كند.

این سرّالاسرار خلقت است و گویی تقدیر اینچنین رفته است كه اسرار فاش شود، اگر چه به بهای سر باختن حسین علیه السلام.

بگذار فاش گفته شود كه آن كه مسجود ملائكه است حسین است و آدم را ملائك از آن حیث كه واسطه‌ خلقت است سجده كردند؛

و این سجده ای ازلی است؛ میزان حق،

كه ابلیس را از صف ملائكه طرد می كند.

یعنی كه فطرت عالم بر حُبّ حسین و ولایت او شهادت می دهد

و آن پیمان ازلی- اَلَسْتُ بِرَبَّكُمْ قالوا بَلی- عهدی است

كه خلقت از بنی آدم بر حبّ حسین و یاری او ستانده است.

«خون» با حسین پیمان «ریختن» بسته است،

«سر» با حسین پیمانِ «باختن».

دل تو عرصه ازلی خلقت است.

گوش كن كه چه خوش ترّنمی دارد در تپیدن: حسین، حسین، حسین، حسین،

نمی تپد، بل حسین حسین می كند.

كجاست آن كه زنجیر جاذبه خاك را از پای اراده اش بگشاید و هجرت كند،

از خود به بستگی هایش،

تا از زمان و مكان فراتر رود و خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برساند و در ركاب امام عشق به شهادت رسد؟

و از آن پس دیگر،این باد نیست كه بر تو می وزد،

این تویی كه بر باد می وزی.

و از آن پس دیگر، آن تویی كه بر زمان می گذری،

و آن تویی كه مكان را تشرّف حضور می بخشی.

یعنی نه اینچنین است كه كربلا شهری درمیان شهرها باشد

و عاشورا روزی درمیان روزها؛

زمین سراسر پهن دشت كربلاست و كربلا ما را به خود فرا می خواند.

كربلا ما را به خود فرا می خواند.

آری، پیروزی با ماست،چرا با ماست.

كربلا ما را به خود فرا می خواند و آن سوی تر، «قدس» است در اسارت «شیطان»...

و راه قدس از كربلا می گذرد.

این همه را در متن تاریخ بنگر، مبادا غافل شوی و بنگاری كه زمان بر تو وفا خواهد كرد و نخواهی مرد؛ نه، زمان بر هیچ كس وفا نمی كند، اما با این همه، زمان بر عاشورا مانده است و تو چه امروز و چه دیروز و چه هزار سال دیگر، یا باید كه درقبیله شیطان داخل شوی و به لشگر یزید بپیوندی، و اگر نه، مرد باشی و در خیل اصحاب حسین علیه السلام پنجه در پنجه ظلم درافكنی و تا پای خون و جان بایستی .

كربلا ما را به خود فرا می خواند و دل های مشتاق، همچون كبوتران جَلدِ حرم در هوای كربلا پر می كشند. گوش كن! به ندای دلت گوش كن كه حسین حسین می كند و اگر تو كربلایی هستی و سینه ات فراخنای آسمان كربلاست و تنت قفسِ تنگ نام و ننگ و خورو خواب را نمی پذیرد، به قبله گاه جبهه رو كن و اگرنه، بمان و ننگِ ماندن را بپذیر؛ و بدان كه آبِ مانده را مرداب می خوانند.

اما اینان كبوتران جَلدِ حرم عشقند و حرم عشق كربلاست. چگونه در بند خاك بماند آن كه پرواز آموخته است و راه كربلا را می شناسد؟ و چگونه از جان نگذرد آن كس كه می داند جان، بهای دیدار است؟

ای جوانمرد بگو كه از كدام قبیله ای!

اینجا نور راه كربلا می پوید و آن سوی تر، دجله و فرات است كه هنوز آبشخور گرگان گرسنه ای است كه آب را بر كربلاییان بسته اند و در افق دور، قدس است در اسارت شیطان. ای جوانمرد، بگو كه از كدامین قبیله ای!

و راستی كه راه قدس از كربلا می گذرد. «راه قدس از كربلا می گذرد» یعنی آماده باش تا پای خون و جان. جمجمه ات را به خدا بسپار و دندان صبر بر جگر بگذار و مردانه در صف مردان كربلایی بایست تا گرگان گرسنه یزیدی پیكرحق را مُثله نكنند. و یزید مظهر ظلم و ناجوانمردی و نام و ننگ و خشم و شهوت در تمامی طول تاریخ است، همان گونه كه همواره، در تاریخ، صلای «هل من ناصر» امام عشق از جانب كربلا به گوش می رسد. و تو ای جوانمرد، بگو كه از كدامین قبیله ای!

 

http://www.aviny.com/