بسم الله

به یاد ۱۶ دی و حماسه هویزه ...

وبه عشق فرمانده ی سنگر قدیمیان

شهید سید حسین علم الهدی....

 

 

«درون سنگر با خود سخن می گویم. راستی چه خوب، از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم. آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد سرود کنم  و بعد شعار زندگی کنم، باشد تا این دل پرهیجان و پرتپش را آرامش دهد. بعد با آن برای خود توشه بسازم و توشه را راهی سفرم گردانم. در انتظار شهادت بمانم و بمانم.

آیات جهاد، شهادت، تقوی، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح... همه را پیدا کنم و  سنگر  کلاس درسم باشد؛ و  سنگرم میعادگاه ملاقاتم با خدا شود،  سنگرم محرابم گردد،  سنگرم خانه امیدم گردد،  سنگرم قبله دوم گردد.

از فردا به طور حتم بیشتر قرآن خواهم خواند.

دردل  سنگر  با خدا سخن می گویم:

 «الهم انک یا انیس الانیس لاولیائک»

 خدایا ای نزدیکترین مونس به دوستانت...

 «یا من هو اقرب الی من حبل الورید، یا من یحول بین المرء و قبله»

 خدایا من در دل  سنگرم،

 تو در دل من و در دل  سنگرم؛

هر دو حضور داری...»

دست نوشته شهید علم الهدی


پ.ن:

- "...آن روز (16 دي ماه) اين جوان هاي عزيز براي خدا قيام كردند و حركت كردند با دست خالي، بدون تجهيزات اما با دلي سرشار از عشق و ايمان، با قلبي استوار از اتكاء و توكل به پروردگار.
واقعاً انسان يكبار ديگر صحنه صدر اسلام را، صحنه عاشوراي حسيني و كربلا را به چشم خود مشاهده مي كرد..."
(مقام معظم رهبري در مزار شهداي هويزه در 20 اسفند 1375)

اگر امامم نگفته بود که عاشورا و کربلا تکرار شد در هویزه ... من به خودم اجازه نمیدادم که بگم...«در کربلای هویزه عراقی‏ها با تانك از روی اجساد مطهر شهدا گذشتند، طوری كه هیچ اثری از شهدا نماند. بعدها جنازه‏ها به سختی شناسایی شدند و تو را از قرآنی كه در كنارت بود شناختند. قرآنی با امضای امام خمینی(ره) و امام خامنه‏ای.

و هویزه یعنی قرآن زیر تانک… یعنی سیدحسین علم الهدی !

.

.

 -چه مفت سنگرمون رو  از دست دادیم... و چه حیف قدر لحظه به لحظه اشو ندونستیم...(امیرالمومنین علی علیه السلام : « اغتنم الفرص فانها تمر کمر السحاب » ؛ فرصت ها را غنیمت شمرید چرا که آنها همچون ابر ها در گذرند .)

سنگری که تو در اون فرصت رو غنیمت میدونستی و با قرآن آشنا میشدی و ما...!!! و اگر تو نبودی...؟!!

سنگری که میشد کلاس درسمان باشدو میعادگاه ملاقات با خدا و محراب و خانه امید وقبله دوم و ....

گذشته ها گذشته ولی حالا من مانده ام با یک کوله بار خالی و  یک خروار شرمندگی و رو سیاهی...و این حرفهای تکراری  و  شعارگون!

.

.

- جایی به نقل از یکی از همرزمانشون خوندم :

«اتاق کوچکى از ساختمان نهضت سوادآموزى اهواز در اختیار سید حسین بود، ایشان و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آنجا رفت و آمد داشتم. یکى از شب‏ها، من و حسین در این اتاق مشغول مطالعه بودیم.

نیمه‏ هاى شب بود که نهج البلاغه می‏خواند. من نگاه کردم به ایشان، دیدم چهره ‏اش برافروخته شده و دارد اشک می‏ریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه کردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز کردم، دیدم همان خطبه‏اى است که حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله می‏کند و می‏فرماید : أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ کجاست عمار؟ کجاست…»

و حالا من میگم:

أین َ علم الهدی؟...أین َ علم الهدی های امام زمان؟

 

 

حماسه هویزه